دوستان عزيز من اگر خاطرتان باشه گفته بودم يك متن نوشتم ترم اول كه برنده قلم طلائی مدرسه شدم و آن را كه ناچيز و ناقابل بود تقديم به همه شما كردم و قرار شد متن را بعد از تمام شدن " اِما " بگذارم و ... اين متن را تنقديم ميكنم به تمام دوستانر كه هميشه همراه من هستند و من با تمام وجودم دوستشانم دارم و چيزیجز عشق ندارم به آنمها بدهم و اميدوارم قبولش كنن
" پدر و مادر عزيزم ( احمد و ماندانا)، كيانا ، يگانه، رها، ستايش ، رويا، تينا، نازنين، بچه های گروه هفت، دنيز، زهرا و.. همه تان را عاشقانه دوست دارم "
غريبۀ شبگرد
همه او را از خود مى راندند، كسى به او اهميت نمى داد، هيچ كس حاضر نبود با او همكلام شود حتى جواب سلام او را هم نمى دادند،اما او هميشه لبخند بر لب داشت.
تنها فرد قابل احترام براى مردم شهر غريبه اى بود كه شب ها در كوچه راه مى رفت و ساز مى زد، صداى ساز او باعث آرامش آنها بود. هر روز صبح خيابان ها از عطر شب بو لبريز بود و پشت در هر خانه شاخه اى شب بو بود. تنها خانه اى كه گل نداشت خانه ى او بود و همين باعث مى شد همه او را طرد كنند.
آن روز او با هميشه فرق داشت لبخندى كه بر لب داشت غمگين تر از هميشه بود، در خيابان ها قدم مى زد. هوا تاريك شده بود و مردم به خانه هايشان رفتند ولى او همچنان در خيابان ها قدم مى زد. آن شب بر خلاف هر شب صداى ساز نيامد، صبح مردم از خانه هايشان بيرون آمدند برايشان عجيب بود پشت در هيچ خانه اى شاخه گل نبود. تصميمشان را گرفتند بايد او را از اين شهر بيرون مى كردند، به خاطر او ديشب صداى ساز نيامد... به سمت خانه او به راه افتادند به نزديكى خانه كه رسيدند او را ديدند كه بر زمين افتاده بود. همه دورش جمع شدند او مرده بود اما لبخند بر لب داشت. برق ساز دهنى در كنارش نظر آنها را به خود جلب كرد و در زير بارانى بلندش دسته هاى شب بو ديده مى شد. او همچنان مى خنديد...
پ.ن : برای آنها كه دوست دارند متن كامل اِما را گذاشتم ادامه مطلب
ادامه مطلب
[ 90/12/25 ] [ ] [ شيدا ]
[ ]





















