دست نوشته های یک خون آشام

تقديم به عزيزانم

دوستان عزيز من اگر خاطرتان باشه گفته بودم يك متن نوشتم ترم اول كه برنده قلم طلائی مدرسه شدم و آن را كه ناچيز و ناقابل بود تقديم به همه شما كردم و قرار شد متن را بعد از تمام شدن " اِما " بگذارم  و ... اين متن را تنقديم ميكنم به تمام دوستانر كه هميشه همراه من هستند و من با تمام وجودم دوستشانم دارم و چيزی‌جز عشق ندارم به آنمها بدهم و اميدوارم قبولش كنن

" پدر و مادر عزيزم ( احمد و ماندانا)، كيانا ، يگانه، رها، ستايش ، رويا، تينا، نازنين، بچه های‌ گروه هفت، دنيز، زهرا و.. همه تان را عاشقانه دوست دارم "

غريبۀ شبگرد

همه او را از خود مى راندند، كسى به او اهميت نمى داد، هيچ كس حاضر نبود با او همكلام شود حتى جواب سلام او را هم نمى دادند،اما او هميشه لبخند بر لب داشت.

تنها فرد قابل احترام براى مردم شهر غريبه اى بود كه شب ها در كوچه راه مى رفت و ساز مى زد، صداى ساز او باعث آرامش آنها بود. هر روز صبح خيابان ها از عطر شب بو لبريز بود و پشت در هر خانه شاخه اى شب بو بود. تنها خانه اى كه گل نداشت خانه ى او بود و همين باعث مى شد همه او را طرد كنند.

آن روز او با هميشه فرق داشت لبخندى كه بر لب داشت غمگين تر از هميشه بود، در خيابان ها قدم مى زد. هوا تاريك شده بود و مردم به خانه هايشان رفتند ولى او همچنان در خيابان ها قدم مى زد. آن شب بر خلاف هر شب صداى ساز نيامد، صبح مردم از خانه هايشان بيرون آمدند برايشان عجيب بود پشت در هيچ خانه اى شاخه گل نبود. تصميمشان را گرفتند بايد او را از اين شهر بيرون مى كردند، به خاطر او ديشب صداى ساز نيامد... به سمت خانه او به راه افتادند به نزديكى خانه كه رسيدند او را ديدند كه بر زمين افتاده بود. همه دورش جمع شدند او مرده بود اما لبخند بر لب داشت. برق ساز دهنى در كنارش نظر آنها را به خود جلب كرد و در زير بارانى بلندش دسته هاى شب بو ديده مى شد. او همچنان مى خنديد...


پ.ن : برای آنها كه دوست دارند متن كامل اِما را گذاشتم ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/12/25ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت آخر

ِاما به همراه خانواده اش از خانه دور شده اند و از عمارت زيبای دومينز ديگر چيزی‌به چشم نمی آمد، تمام اعضاء خانه در سكوت او را همراهی‌می كردند در حالی‌كه ميليون ها سوال در چمشانشان موج می زد. اِما لحظه ای‌توقف كرد به خانواده اش كه خسته اما سالم به نظر می رسيدند خيره شد، آه بلندی‌كشيد و گفت :

می دانم سوالات زيادی‌داريد و من بايد به تمام آنها جواب بدهم و می دهم ، فقط به من اعتماد كنيد خواهش می‌كنم.

لرد نگاهی‌به دخترش كرد و مهربانانه جواب داد :

اِمای دوست داشتنی‌من، فكر می كنی‌اگر به تو اعتماد نداشتيم اين همه راه را با تو در سكوت بدون هيچ حرفی‌می‌آمديم.

اِما از پاسخ پدرش خشنود شد و ادامه داد :

بايد شما را به خانه قديمی برايان برسانم جايی‌كه به لطف خاله الويا از همه جا امن تر است و فكر كنم توضيحات زيادی‌هست در مورد اتفاقات اخير كه بايد به شما بدهم ...

همگی‌سر تكان دادند و به راه خود ادامه دادند و اِما تمام آنچه را از برنارد شنيده بود برای‌آنها بازگو كرد. می‌دانست باور تمام اينها برای‌آنها سخت خواهد بود البته به لطف اتفاقات امروز برايشان باورپذير تر بود . هيچ دوست نداشت در اين وضعيت به اينكه آنها در مورد برنارد و عشقش به او چه فكری خواهند كرد بيانديشد، تنها نگرانيش برنارد بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن : اين آخرين قسمت داستان است و شيدا از من (تينا) خواست برايتان بگذارم و از همه دوستان عزيز بخواهم كه برای‌سلامتی برادر عزيزش كه چند روزی‌است در كماست دعا كنيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/12/03ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت سی و يكم

برنارد به اِما نگاه كرد، نگاهی كه برای‌او گويای‌همه چيز بود و اِما از آن همه چيز را خواند. بايد می‌رفت بايد خانواده اش را از آنجا نجات می‌داد و به مكانی‌امنی‌می رساند، بعد از آن می توانست به كمك برنارد بيايد . جدا شدن از او سخت بود اما بايد عجله می كرد. اِما نگاهش را از برنارد برگرفت و با حن محكم و قاطعی به خانواده اش گفت :

با من بياييد زود باشيد من بايد شما را به جای‌امنی برسانم.

وقتی‌آنها بدون هيچ حرفی به سمت او دويدن باعث تعجب اِما شدند، فكر نمی كرد آنها به اين راحتی بدون حرفی‌به او گوش كنند. تمام حواس خود را به خانواده اش داد تا مورد حمله قرار نگيرند. با كوچكترين حركت كارلا باران ورد هايی‌كه در طی مسير ياد گرفته بود بر زبان راند بدون آنكه از اجرای‌آنها يا از عمل آنها مطمئن باشد. فقط می خواست خانواده اش را از اين مهلكه وحشتناك دور كند. خانواده هاپكينز كه خود را در برابر اِما ضعيف می ديدن با تعجب به او خيره شده بودند با ورد های متعدد ی كه او می‌خواند خيره شده بودند نمی‌توانستند حركت كنند.

لرد خود را به دخترش رساند و به او خيره شد، چهره مصمم و جدی اِما او را به ياد الويا می انداخت و باور كرد كه او مانند خاله اش است و برای‌ نجات عزيزانش از جان خودش نيز می گذرد. آرام در گوش دخترش نجوا كرد :

چطور انقدر بزرگ و قوی و زيبا شدی؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن : از‌انجا كه قسمت بعد قسمت آخر اِما ست، دوست دارم بدانم چه حدسی‌می زنيد..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/11/23ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت سی اُم

سكوت سنگينی تمام خانه را در برگرفته بود، هيچ كس حرفی‌ برای‌ گفتن نداشت. مالكوم در سكوت همراه با بُهت به پدرش نگاه می كرد. پدرش هميشه مردی‌ مقتدر و سنجيده بود و در تمام اتفاقات از روی‌عقل و منطق حرف می زد و تصميم می‌گرفت. اين حرف او نمی‌توانست از روی‌احساس باشد در اين صورت بايد چيز ديگری‌می‌گفت هر چيزی‌جز اين. به ادوارد نگاه كرد كه به ظاهر خود را با نورا سرگرم كرده بود ولی‌او هم چون مالكوم و اليزابت در افكار خود غرق شده بود. مالكوم نگاهی‌ به خانواده هاپكينز كرد كه آشفته و مضطرب به نظر می رسيدند.آرام خود را به لرد رساند كه كنار همسرش نشسته بود و نگاه با او حرف می زد. دستش را بر شانه پدر گذاشت و گفت :

پدر چرا اين حرف را زديد؟ خون آشام، آنها افسانه هستند و وجود خارجی ندارند.

لرد نگاهی به همسرش كرد و جواب داد :

سالها پيش اتفاقات عجيبی در اين شهر رخ می داد و مردم زيادی كشته می‌ شدند. بيشتر آنها جای سوراخهايی در گردنشان داشته اند. مردم دنبال عامل آن بودند و حيوانی كه آنها را گزيده تا اينكه آخرين قربانی‌پيدا شد و او كسی نبود جز برايان، مردی كه الويا عاشق او بود و اصرار داشت چيزی كه باعث مرگ او شده است يك خون آشام بوده است. همه فكر می‌كردند او به دليل ديدن جنازه غرق خون و تكه تكه شده او عقلش را از دست داده است ولی‌الويا به اين حرف اصرار داشت و بعد از اين ماجرا از اين شهر رفت

آناستازيا كه در سكوت اشك می ريخت دست همسرش را محكم فشرد و گفت :

بعد از رفتن الويا حمله ها متوقف شد و كسی علت آن را نمی دانست. پدر و مادرم ارتباط خودشان را برای‌هميشه با الويا قطع كردند و تا زمان حياتشان اسمی از او به زبان نياورده اند. بعد از مرگ آنها الويا به شهر آمد به ديدن من تازه تو بدنيا آمده بودی او مثل هميشه بود و هنوز هم بر همان باور بود كه تمام آنها كار يك خون آشام است و می گفت روزی خواهد رسيد كه ما حرف او را باور خواهيم كرد.


 پ.ن 1 : دوستان عزيزم يك خواهش بزرگ از همه شما دارم .. از شما می خواهم برادرم را دعا كنيد به دعای‌همه شما نياز دارم .. متأسفانه برادرم عزيزترين و تنها كسی‌ كه من در اين دنيا دارم بيمار است و بيماری‌ به مرحله ای‌ رسيده كه از دكترها كاری‌ بر نمياد و تنها خدا می تواند كمك كند و تنها اميد ما خداست خواهش می كنم دعا كنيد خدا سلامتی‌اش را بهش بده .. ممنون
پ.ن 2 : من از روز سه شنبه تا يكشنبه نيستم دلم برای‌همه تنگ می شود.. دوستتان دارم.. شيدا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/11/09ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت بيست و نهم

اِما نگاه مرددش را بر برنارد افكند كه نقشه اش را بار ديگر برای‌او مرور می كرد، نمی دانست اعتماد دوباه به او كار درستی‌است يا نه. قدرت تمكز نداشت می‌ترسيد اتفاقی‌ برای‌خانواده اش بيافتد، در اين صورت او هرگز خودش را نمی بخشيد. با صدای‌برنارد به خودش آمد :

اِما متوجه شدی ؟ بايد سريع عمل كنيم و تو نبايد زياد ريسك كنی هر اتفاقی افتاد و هر صدايی‌كه شنيد برنگرد فقط به راهت ادامه بده و خانواده را به مكان امنی برسان.

اِما چشمان درشت را در چشمان برنارد دوخت و گفت :

من چطور می توانم اگر كسی .. منظورم چيزی.. سد راهم شد از خودم و خانواده ام فاع كنم؟ اگر آنها آنطور كه تو می گی قوی و سريع باشند.

- خوب تو قدرت آن را داری كه با آنها مقابله كنی چون..

برنارد نگاهی به آسمان كرد خورشيد در حال طلوع بود و ادامه داد :

چون تو به سن قاونی رسيدی، هجده سالت شده و از الان يك ساحره هستی درست مثل خاله ات الويا..

اِما حرف او را قطع كرد :

شوخی می كنی، من هيچ طلسم يا وردی بلد نيستم



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/11/02ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت بيست و هشتم

برنارد لبخند زد از شنيدن اين حرف خوشحال بود، اِما را تنگ ر آغوش گرفت و گريست. بقدری‌ دوستش داشت كه حاضر بود برای ‌بودن با او دست به هر كار جنون آميز بزند. اِما تمام احساسات زيبا و ميل به زيستن و دوست داشتن را در او زنده كرده بود، در كنار او همه چيز برايش واقعی و زيبا بود. نمی توانست حتی تصور ادامه دادن بدون او را داشته باشد و خوب می دانست اِما بدون خانواده اش با او نمی ماند. برای همين گفت :

باشد فقط تو با من باش .. من را ببخش .. من هر كاری‌برای‌حمايت از تو و تمام كسانی‌كه دوستشان داری می كنم. قول می دهم باور كن.

مالكوم به خانواده خود نگاه می كند كه در سكوت نشسته اند، هيچ كس حرفی برای‌ گفتن ندارد. نبود اِما تمام خانه را به سكوتی‌مرگ آور محكوم كرده است. او طاقت ندارد بيش از اين دست روی دست بگذارد و غصه بخورد بايد هرطور شده خواهرش را پيدا كند. خواهری كه او را بسيار دوست می دارد بيشتر از خودش او كه هميشه سر به سرش می گذاشت و در شيطنت هايش همراه هميشه او بود. بايد كاری می كرد اِما دختری ‌نبود كه اينطور خانه را ترك كند، بعد از اتفاق ديشب، اتفاق ديشب. به ياد ترسی كه در چشمان او ديده بود افتاد و به ياد برنارد.. برناد او بايد بداند.بلند شده به سمت لرد كارلوس رفت و گفت :

برنارد كجاست؟

لرد كارلوس نگاهی به مالكوم كرد و ارام گفت :

من از آن شب برنارد را نديدم.

- برنارد را نديديد يا نمی خواهيد به ما بگوئيد كجاست؟

- من ، برنارد را نديدم و نمی دانم كجاست..

- اما من مطمئنم كه برنارد اِما را با خود برده است، آن شب او چيزی از برنارد ديده بود كه باعث وحشتش شده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/10/28ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت بيست و هفتم

-  تو .. تو داری می گی‌كه اگر خواهر من آن كسی‌ بود كه تو دنبالش می گشتی‌او ..او را می كشتی ؟؟ نه باورم نمی شود تو چطور می توانی من را دوست داشته باشی در حالی كه می‌دانی خانواده من تنها چيزی‌كه دارم  و از جانم هم برای من عزيزترند.. تو چيزی نيستی جز يك حيوان پست... يك قاتل بی رحم .. تو .. تو دل نداری‌..

ديگر نتوانست ادامه بدهد اشك تمام صورت زيبايش را پوشانده بود بلند شد تا از اتاق خارج شود ولی ‌برنارد جلوی‌ او را گرفت و گفت :

من با دادن خون خودم به اليزابت از مرگ او جلوگيری كردم به خاطر اينكه عاشق تو بودم، من با قدرت ذهنم بروی كلوديا كاری‌كردم كه بيشتر از آنچه كه بايد مالكوم را دوست داشته باشد به خاطر اينكه عاشق تو بودم.. من .. من حاضر شدم در كشتن الويا همراه پيتر و فرانسيس بروم برای اينكه فكر می كردم با كشته شدن او ديگر جان تو در خطر نباشد..من با تمام وجود عاشق تو هستم در كنار تو تمام احساس ها همه چيز اين دنيا برای‌من واقعی است.. تو به من قول دادی تحت هیچ شرایطی اینجا را ترک نکنی...

اِما در حالی كه به پهنای صورت اشك می ريخت سعی داشت برنارد را از سر راهش كنار بزند با تمام نفرت گفت :

كدوم قول.. اون قول هيچ ارزشی‌برای‌من ندارد.. آن قول برای ‌وقتی‌ بود كه نمی دانستم تو چه موجودی‌هستی‌ .. تو خاله من را كشتی ‌و در تمام اين مدت كه گريه می كردم و ناراحت بودم وانمود كردی نگرانم هستی و دلداريم دادی چطور توانستی‌ اين كار را با من بكنی ..

- من وانمود نكردم وقتی‌تو اشك می‌ريختی و ناراحت بودی‌من عذاب می كشيدم اما باور كن چاره ای‌ نداشتم. فكر كردم شايد با اين كار جان تو و خانواده ات در امان بماند.

- ديويد..ديويد كه گناهی نداشت..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/10/24ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت بيست و ششم

برنارد سكوت كرد لرزش دستانش همچنان ادامه داشت،‌اِما با مهربانی دستانش را نوازش كرد نمی دانست چه بايد بگويد. باور تمام آنچه شنيده بود برايش سخت بود ولی‌ اين بار اولی‌ نبود كه از خون آشام ها می شنيد، خاله اش هميشه در مورد موجودی كه به برايان حمله كرده بود و باعث كشته شدن او شده بود برای اِما داستانهايی تعريف كرده بود. هيچ كس حرف های او را باور نكرد همه فكر می كردند او باز هم داستانی براساس تخيل خود ساخته است حتی‌ اِما هم فكر می كرد اين يك داستان است ولی حالا... نمی توانست وجود آن را كتمان كند، برنارد برايش واقعی‌تر از هر چيزی بود كه تا كنون احساس كرده بود با لحنی‌آرام گفت :

خاله الويا هميشه داستانی‌در مورد كشته شدن برايان برای من و بقيه تعريف می‌كرد همه فكر می كردند اين حرف ها تنها جزء خيالات اوست و كسی‌ باورش نكرد. تو فكر می كنی‌ كه يك .. يك خون آشام ...

بغض راه گلويش را بست تصور آنچه خاله اش در مورد جنازه سرد و بی روح، تكه تكه شده و خشك برايان برايش تعريف كرده بود با چهره ای از برنارد برايش درد آور بود. برنارد نگاهش كرد و آرام جواب داد :

حق با الويا بوده است .. كار يك خون آشام بوده .. يكی شبيه من..

عصبی ‌به نظر می رسيد از جا بلند شد به سمت پنجره رفت پشت به اِما ايستاد و با صدايی گرفته ادامه داد :

اين تمام ماجرا نيست ... ما دشمن های زيادی داريم .. ما برای حفاظت از خودمان تلاش زيادی كرديم. از آنجا كه ما بيمار نمی شويم و گذر زمان تأثير بر ما ندارد نمی توانيم جايی ثابت بمانيم. به همين خاطر بيشتر در سفر هستيم. در اين سفرها تحقيقات زيادی كردم در مورد همه چيزهايی كه علاقه داشتم بدانم اما حق انتخاب آنها  از من گرفته شد...

برنارد ناگهان فرياد زد :

حق انتخاب خيلی چيزها از من گرفته شد، اِما، فكر نكن از چيز‍ كه هستم خوشحالم چون اينطور نيست اين چيزی نبود كه من دنبالش بودم و می خواستمش، نه . من می خواستم محقق بشوم بروم تمام دنيا را بگردم همه چيز را بطور واقعی تجربه كنم.. همه چيز خوشحال بودن، غمگين بودن، درد، اشك، لبخند.. عشق ..



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/10/17ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت بيست و پنجم

اِما با چشمان متحير به او خيره شد، برنارد قطعا عقلش را از دست داده بود. اين حرفش از مردن كارلا هم نامعقول تر بود، حتى از اتفاقاتى كه اِما براى ديگران تعريف مى كرد نيز غير قابل باور تر بود. برنارد نگاهش كرد مى دانست باورش براى او سخت است ولی كمكی نمی توانست بكند تا درك آن را برايش آسان تر كند تنها سكوت كرد. اِما با ناباوری گفت :

اين غير ممكن است.. خون آشام.. آنها وجود ندارند .. افسانه اند..

به برنارد كه در سكوت به او خيره شده بود نگريست، صورتش جدی تر از هميشه بود و اين تنها به اين معنا بود كه او در حرفش جدی است. اِما به ياد آن شب افتاد و چشمان به خون نشستۀ برنارد و حالت ترسناك پيتر را به ياد آورد، آنگاه گوئی چيزی به خاطر اورده باشد به آرامی دست بر گردنش كشيد. در دل دعا مي كرد اشتباه كرده باشد ولی با لمس سوراخ ريزی كه بروی گردنش بود بدنش به شدت لرزيد. دستش را عقب كشيد و بار ديگر به برنارد كه همچنان ساكت بود نگاه كرد، در چشمانش خيره شد و جواب سوالش را گرفت او نيز سكوت كرد. بعد از مكثی طولانی برنارد ادامه داد:

كارلا چون از خون پيتر در رگهايش داشت بعد از مرگ تبديل به آن چيزی شد كه هست، اين شروع دوره جديد از زندگی ما بود و پايان آنچه بوديم.

اِما با لحنی مغموم گفت :

ولی .. شما چطور به .. به خون آشام تبديل شديد.

- همانطور كه ديدی پيتر نمي تواند خودش را كنترل كند و تبديل به يك شيطان كامل می شود. يك روز كه برای شكار رفته بود و نتوانسته بود چيزی برای خودن پيدا كند به خانه ما آمد و شروع به خوردن مادر كرد، هيچ كس در خانه نبود و مادر تنها بود او به قدری از خون او خورد كه ديگر خونی در بدنش نماند بود و او هم به سرنوشت كارلا دچار شد. كارلا پيتر را خوب می شناخت و از ميل سيری ناپذيری او با خبر بود به همين دليل از خون خود به همه ما خورانده بود و اين دليل تبديل او بود. در مورد پدر، فرانسيس و هلن موضوع فرق داشت آنها با ميل خودشان به خون آشام تبديل شدند چون دوست داشتند كنار هم سالها زندگی كنند.

.....................................................................................................................................

پ.ن : آخرين پست سال 2011 هم گذاشتم .. سال 2012 پيشاپيش مبارك ... قسمت يعد در سال جديد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/10/09ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت بيست و چهارم

مالكوم بار ديگر به در ضربه زد ولى صدايى نشنيد، آرام در را باز كرد وارد اتاق شد. از ديدن تخت خالى اِما شگفت زده شد، با خود فكر كرد او زودتر از مالكوم بيدار شده است. از اتاق خارج شد و براى صبحانه به سالن رفت، همه دور ميز نشسته بودند. لرد با ديدن مالكوم بدون اِما ناراحت شد و گفت :

اِما براى خوردن صبحانه نيامد؟

مالكوم كه خود را آماده نشستن كرده بود گفت :

اِما در اتاقش نبود من فكر كردم بايد زودتر از من بيدار شده باشد. 

آناستازيا با نگرانى گفت :

يعنى كجا مى تواند رفته باشد؟

اليزابت دلجويانه گفت :

شايد براى قدم زدن بيرون رفته الان پيدايش مى شود.

آناستازيا كه اين جواب راضى نكرده بودش گفت :

امكان ندارد، من اولين نفر بيدار شدم دربها بسته بودند. نمى تواند بيرون رفته باشد، در اين صورت بايد بيرون رفتنش را مى ديدم.

لرد دومينز از جا بلند شد و به همراه مالكوم و ادوارد به جستجو اطراف رفت. دقايق براى آناستازيا به كندى سپرى مى شد، مارتا سعى در آرام كردن او داشت. مردهاى خانواده هاپكينز نيز به جستجو برنارد رفته بودند و از او اثرى نيافتند. اليزابت از دور پدرش را ديد كه به سمت خانه باز مى گشت با عجله خود را به در رساند. با ديدن آنها بدون اِما بر زمين نشست و با گريه گفت :

آه خداى من، آنها اِما را پيدا نكردند..

برنارد نفس عميقى كشيد و آب دهانش را فرو داد، بعد از مكثى طولانى به اِما كه مشتاق شنيدن بود نگريست. با لحن آرامى گفت :

شايد چيزهايى كه مى شنوى را باور نكنى ولى بايد بدونى هر چيزى كه مى شنوى حقيقت دارد. زندگى ما از وقتى كه استيونتن را ترك كرديم تغيير كرد، تغيير غير قابل بازگشت. نزديك به دوسال در كنت بوديم و اوضاع مالى پدر خيلى خوب شده بود به همين خاطر تصميم گرفتيم به لندن برويم. تا اينكه شب ازدواج فرانسيس اتفاق وحشتناكى افتاد.

..........................................................................................................................................

 ۶ دی تولدمه .. همه دوستان دعوتید تولد ... تولدم مبارک، یه کم برای خودم بترکونم


خب دیگه زیاد ترکوندم برای خودم کیکم نوش جونتون ... 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/10/06ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت بيست و سوم

دویدن بروی سنگلاخ ها کار سختی بود ولی برنارد با مهارت جلو می رفت و اِما را با خود می کشاند، اِما در حیرت بود که چطور او می تواند به این خوبی در این تاریکی ببیند. می دانست که حرفهای زیادی برای زدن هست نمی دانست آیا از اینکه از روی احساس عمل کرده است پشیمان خواهد شد؟ قلبش به شدت می کوبید خوب میدانست دلیل آن جز هیجان و اضطراب چیز دیگری نیست. با سرعتی که برنارد داشت مسافت زیادی را طی کردند از عمارت فاصله بسیار زیادی داشتند، اِما ایستاد و باعث توقف برنارد شد نفس تازه كرد و گفت :

همراه من بیا باید از سمت راست برویم من مخفی گاه خوبی سراغ دارم که همیشه همراه خاله الویا آنجا می رفتم کسی از وجود آن خبر ندارد.

برنارد نگاه سرشار از محبتی به او کرد و به سمت محلی که اِما هدایت می کرد به راه افتاد، جاده ای باریک میان بوته های تمشک بود. کمی که رفتند به ورودی یک مزرعه متروکه رسیدند برنارد به اِما کمک کرد تا از حصار آن عبور کند و داخل مزرعه شوند که پر از علف های هرز بود و نشان می داد زمان زیادی خاله از سکنه بوده است. اِما جلوتر از برنارد به راه افتاد و صدای گرفته ای گفت :

اینجا مزرعه ای کسی است که خاله الویا عاشقش بود ولی یک شب توسط یک حیوان دردنده کشته شد. خاله الویا و برایان مخفیانه به هم نامه می دادند و کسی نمی دانست که آنها عاشق هم هستند برای اینکه مردم اینجا دید بدی به خاله الویا داشتند که باعث شد آنها مخفیانه و پنهان ار بقیه با هم ازدواج کنند و دیوید .. دیوید هیچ وقت پدر خودش را ندید. برایان درست یک ماه بعد از ازدواجش کشته شد و خاله برای همیشه اینجا را ترک کرد و به همه گفته بود که دیوید را به فرزند خواندگی گرفته است ...

اشک آرام بر صورتش جاری بود برنارد تنها سکوت کرد حرفی برای گفتن نداشت امشب همه چیز را برای او تعریف می کرد نمی دانست چه پیش خواهد آمد آیا اِما او را می بخشید ولی باید برای حفظ جان او هر کاری می کرد حتی به زور نباید او به خانه باز می گشت جایی که بیشتر از همه جا در خطر بود. اِما مقابل دری کهنه و رنگ باخته ای ایستاد نفس عمیقی کشید و به آرامی آن را گشود وارد خانه شد برنارد نیز همراه او آمد و درب را بست. گرد و غبار و تار عنکبوت همه جای خانه را پوشانده بود، خانه تاريك و سرد بود. برنارد شمعی را که با خود آورده بود روشن کرد و بروی میزی که کنار پنجره بود قرار داد ولی اِما شمع را برداشت و در دست گرفت نگاهی به اطراف کرد و گفت :

اگر قرار است اینجا پنهان باشیم نباید نور شمع از بیرون دیده شود..

 ......................................................................................................................................

پ. ن ۱ : شب یلدا را به همه دوستان عزیزم( مخصوصا کیانا جون، دنيز جون، ستايش جون، زهرا جون، فاطيما جون، يگانه عزيزم، سايه عزيز و..) تبریک می گم و امیدوارم همگی شب خوبی را کنار خانواده های محترمتان داشته باشند.

پ.ن ۲: از آنجا که به کریسمس نزدیک می شویم و من تا جمعه امتحان دارم و روز کریسمس و شب آن هم برای نمایش و جشن مدرسه مشغول هستم ..کریسمس را پیشاپیش به تمام دوستان خوب خودم  تبریک می گم همراه بهترين آرزوها..( درختمون تو ادامه هستا...)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/09/30ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت بيست و دوم

برنارد در تاريكی ایستاد بود و در کنار رودخانه محلی که همیشه برای قدم زدن با اِما می آمد ایستاد بود، مضطرب و نگران بود نمی دانست چه باید بکند. بار دیگر اتفاقی که ساعات پیش رخ داده بود را مرور کرد، همه چیز خراب شده بود. لعنتی فرستاد و بروی تخت سنگ كنار رود نشست دستانش را به دور زانوانش حلقه زد و در فكر فرو رفت بايد تا اوضاع از اين خراب تر نشده است كاری کند ولی نمی دانست چگونه با اتفاقی که افتاده بود امکان اینکه اِما حاضر به دیدن او باشد وجود نداشت . نمی دانست به خانواده اش چه گفته است، نمی دانست چه احساسی به او پیدا کرده است و حتی نمی دانست او خوب است یا نه..

کلافه بود تصمیمش را گرفت باید هرطور شده بود با او صحبت می کرد جان او در خطر بود باید به هر قیمتی شده است به او اطلاع می داد حتی به زور نمی توانست بنشیند و ببیند که .. آه نه او  را دوست می داشت بیشتر از هر کس در زندگیش عاشق او بود. نمی توانست بگذارد او بمیرد، فکر کردن به آن تمام بدنش را به لرزه انداخت مصصم ایستاد و به سمت عمارت لرد دومینز به راه افتاد. شب تاریک و سردی بود همه جا را سکوت مرگباری فرا گرفته بود ، خود را به پنجره اتاق او رساند و نور چراغ را ديد بايد منتظر می ماند تا خاموش شود نمی توانست با جان او بازی كند بايد از امنيت او مطمئن شود.

ساعاتی گذشت تا سايه مردی را در اتاق ديد كمی بعد چراغ اتاق خاموش شد،‌ برنارد اميدوار بود كه او اتاق را ترك كرده باشد. كمی صبر كرد و بعد آرام وارد اتاق شد، همه جا تاریک بود ولی چشمان او تیزبین تر از آن بود که به چراغ احتیاج داشته باشد. خود را به تخت اِما رساند به او که در خوابی عمیق فرو رفته بود خیره شد، مثل هميشه زيبا بود صورتش نسبت به قبل مهتابی تر می نمود ولی چیزی از زیباییش کم نمی کرد چقدر دوستش می داشت . زمانی برای از دست دادن نداشت آرام به او نزدیک شد و در گوشش زمزمه کرد :

اِما.. اِما عزیزم بیدار شو، منم برنارد

اِما چشمانش را به آرمی گشود و برنارد را در کنار خود دید از دیدن او در آن وقت شب متعجب شد ولی به سرعت همه چیز به ذهنش هجوم آورد نفسش را حبس کرد. چشمانش با ترسی عجیب به او خیره شدند و لبانش برای فریادی که در گلو خفه کرده بود از هم باز شد. برنارد دستانش را بر دهان او گذاشت و با سرعت گرفت :

اِما خواهش می کنم به حرف من گوش کن، من همه چيز  را توضیح می دهم قسم می خورم اگر ...اگر ذره ای به من علاقه داری به من اجازه بده حرف بزنم...

اِما آرام تر شد نگاهش دیگر مملو از ترس نبود ولی نگاه همیشه نبود، برنارد دستانش را برداشت به او نگاه کرد و بعد ادامه داد :

من .. من معذرت می خواهم. من هیچ وقت نمی خواستم این طور باشد باید از اینجا برویم جان تو در خطر به حرف من گوش کن خواهش می کنم فقط همین یک بار، من دوستت دارم باور کن من عاشقت هشتم...

 ..................................................................................................................................

پ.ن : اين هفته امتحانم تموم ميشه دقيقا 6 روز  ديگه و اينكه شب كريسمس هم اجرا نمايش نامه نوشته من است دعام كنيد خواهشا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/09/26ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت بيست و يكم

همه جا تاريك بود و تنها صدای همهمه اطرافیان را می شنید و کسی که با زاری نام او را می خواند و دست گرمی که به آرامی مچ نحیفش را در دست داشت. اِما به سختی چشم گشود و به چهره نگران اطرافیان خود نگریست، هر كدام از آنها چيزی به او می گفتند ولی صداهای برایش گنگ بود حتی چهره های مضطرب و نگران آنها را نمی شناخت. ادوارد که نگاه وحشت زده ی او را دید با مهربانی گفت :

خواهش می کنم کمی اطراف او را خلوت کنید. من فکر می کنم بعد از مدت ها د راتاق ماندن و کم  اشتها بودن این علائم ضعف طبیعی باشد. جای نگرانی نیست می توانید کمک کنید به تخت خوابش برگردد.

اِما به اطرافش نگاه کرد و به نظرش رسید چهره ها برایش آشنا هستند. مالکوم نزدیک شد تا او را از زمین بلند کند تا به تخت خوابش بازگردد ولی اِما دست او را محکم گرفت. با نگاهی وحشت زده به او نگریست و همه چیز را به خاطر آورد برنارد... آن چشمان ... با حالت هیستریکی فریاد زد :

برنارد ... برنارد ... من می ترسم ... مالکوم من ... می ترسم...آن چشم ها ... وحشتناک بودند ... کمکم کن من می ترسم ...

دست برادرش را با تمام توان گرفت به نظرش این تنها راه نجات بود. مالکوم با اینکه سردرگم شده بود سعی کرد خواهرش را آرام کند. آناستازیا و الیزابت گریه می کردند و لرد درمانده به دختر کوچکش می نگریست.  ادوارد که می دید حال اِما رو به وخامت است فریاد زد :

آرام باشید، شما باعث وحشت بیشترش می شوید. مالکوم لطفا اِما را به اتاق خودت ببر، من با  آرام بخش میام سریع تر

مالكوم با مهربانی خواهرش را از زمين بلند كرد و در آغوش گرفت و به اتاق خود برد. خانواده دومينز همراه او رفتند و سعی می کردند با کلمات محبت آمیز او را آرام کنند. خانم دومینز خانواده هاپکینز نیز نگران و مضطرب به نظر می رسیدند. چیزی که از آنها بعید به نظر می رسید، هیچ کس نمی دانست چه اتفاقی برای اِما افتاده است.

 ....................................................................................................

پ.ن : امتحانات همچنان ادامه دارد بصورت فشرده... از امير عزيز بابت هدر وب ممنونم



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/09/20ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت بيستم

هفته ها از تدفين الويا و ديويد مى گذشت و خانواده دومينز به روزهاى عادى بازگشته بودند، تنها اِما بود كه با يادآورى آن اتفاق در خلوت خود اشك مى ريخت و براى از دست دادن خاله عزيزش ناراحت بود. كمتر با برنارد و بقيه صحبت مى كرد و بيشتر وقت خود را با خواندن يادداشت ها و نامه هاى پيشين الويا مى گذراند. هيچ كس نمى توانستند او را از خلوتش بيرون بياورد، نه مالكوم كه هميشه با شوخى هايش باعث خنديدن او مى شد، نه حتى نورا كوچولو كه با ديدنش اِما به وجد مى آمد . اعضاى خانه نگران وضع روحى او بودند تنها اميد آنها برنارد بود كه لحظاتى هر چند كوتاه لبخند را بر لبان اِما مى نشاند، گرچه او نيز حالى بهتر از اِما نداشت بيشتر وقت خود را تنها بود.

آن روز صبح مالكوم برعكس روزهاى ديگر سر حال و خندان بر سر ميز صبحانه حاضر شد، اعضاى خانه با ديدن چهره بشاش او متعجب شدند. ادوارد با لبخند گفت :

مالكوم عزيز، چه خبر شاد امروز برعكس روزهاي قبل سرحال و بشاش هستى؟

مالكوم كه با لبخند سر تكان مى داد جواب داد :

مى خواهى بگويى از اين بابت نارحتى؟

- آه معلوم كه نه. گفتم شايد علت اين سرحال بودنت بتواند بقيه را هم سرحال بكند.

- البته كه مى تواند، دو تا خبر مهم و خوب دارم. اول اينكه تولد اِما چند روز ديگر است.

همه به اِما كه بدون واكنش سر ميز نشسته بود و با صبحانه اش بازى مى كرد نگاه كردند، در دل آرزو مى كردند تا آن روز حال او تغيير كند.

مالكوم كه سكوت بقيه را ديد ادامه داد : 

خبر بعد كه مهم تر هم هست اين است كه من و كلوديا تصميم گرفتيم با هم ازدواج كنيم، من از او خواستگارى كردم. كلوديا و خانواده اش هم قبول كردند.

لحظه اى سكوت خانه را فرا گرفت و بعد ادوارد در حالى كه به پهناى صورتش لبخند مى زد گفت :

خداى من تو كى وقت كردى با آنها صحبت كنى؟؟ تبريك مى گم اميدوارم خوشبخت بشوى.

بعد او را برادرانه در آغوش فشرد. لرد نيز نگاه محبت آميزى به او كرد و با غرور خاصى گفت :

به انتخابت افتخار مى كنم پسرم، خوشحالم كردى.

اشك در چشمان آناستازيا جمع شده بود نمى توانست حرفى بزند تنها كارى كه مى توانست انجام دهد اين بود كه اشك بريزد، مالكوم از جا بلند شد و مادرش را محكم در آغوش گرفت. اليزابت هم مانند پدرش و ديگران براى او آرزوى خوشبختى كرد، برنارد به صورت غمگين اِما نگاه كرد به سمتش رفت و آرام گفت :

باورم نمى شود، اين تو هستى. دخترى كه عاشقانه خانواده اش را دوست داشت. دخترى كه براى خوشحالى آنها همه كار مى كرد، حالا در خوشحال ترين و مهم ترين لحظات برادرش بى تفاوت نشسته. چى شده؟ ..

برنارد متوجه نبود كه صدايش بلند شده است و همه را متوجه آن دو كرده است، اليزابت خواست عكس العملى نشان دهد ولى لرد با حركت سر مخالفت كرد و اجازه داد برنارد بدون توجه به سايرين حرف خود را ادامه دهد. برنارد كه متوجه اين پيشامد نبود مكثى كرد و سپس ادامه داد :


پ. ن ۱: ایام سوگواری سالار شهیدان را به همه دوستان تسلیت میگم ما را هم دعا کنید

پ. ن ۲: امتحانات ترم من از سه شنبه شروع میشه شاید نتونم بهتون سر بزنم به بزرگی خودتون ببخشید.. دعا کنید موفق شم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/09/13ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت نوزدهم

عمارت لرد فردریک دومینز در ماتم فرو رفته بود همه جا را سیاه کشیده بودند، آناستازیا با اینکه این اواخر روابطش با الویا تیره شده بود ولی همیشه او را دوست داشت. نمی توانست باور کند که بعد از این همه سال حالا او دیگر زنده نیست و دیوید همیشه دوست ش داشت پسری سر زنده و مهربان بود. با به یاد آوری اتفاق وحشتناکی که برایشان افتاده بود اشک از چشمانش جاری شد.

اِما در اتاق نشسته بود و بر خلا گفته بقیه که اصرار داشتند نزد آنها برود او تنهایی را ترجیح می داد و لرد نیز دستور داده بود مزاحم او نشوند. همه خانواده می دانستند که او علاقه خاصی به خاله اش داشت و از این بابت برایش نگرالن بودند. تنها کسی که به خلوت اتاق او راه می یافت برنارد بودُ او هر بار که به پشت اتاقش می رفت با موافقتش روبرو می شد. خانواده دومینز تنها از طریق او بود که از حال روحی و جسمی اِما با خبر می شدند.

................................................................................................................................

پ.ن : من برنده قلم طلایی مدرسه در نیم سال اول شدم اول از همه از برادر عزیزم دانیال و خواهر دوست داشتنی و ماهم کیانا می خواهم تشکر کنم که بدون آنها بدون تشویقشان من موفق نمی شدم  بعد از تمام دوستان عزیزم که اینجا می آیند و تشویقم می کنند به اینکه بنویسم سپاسگزارم بعد از پایان اين داستان نوشته ای که باعث برنده شدنم شد را براتون می گذارم.. دوستتان دارم این جایزه ناقابل مال آنها و شماست. شیدا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/08/30ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت هجدهم

عرق سردی تمام صورتش را پوشانده بود و به شدت می لرزید،‌ قلبش در سينه  می کوبید از آنچه دیده بود می ترسید. با صدا فریاد اِما تمام ساکنین خانه از خواب بیدار شدند و به سمت اتاق او دویدند، خانم دومینز اولین کسی بود که خود را به دخترش رساند از دیدن او در آن حال که به شدت می لرزید فهمید که باید خواب بسیار بدی دیده باشد. لیوان آب را به دستش داد و با محبت مادرانه موهایش را نوازش کرد و گفت :

چیزی نیست دخترم کابوس دیدی ..

لرد نگاهی به چهره رنگ پریده اِما کرد و با نگرانی گفت :

عزیزم چه خوابی دیدی که اینطور تو را ترسانده به ما بگو دخترم.

اِما سكوت كرد به ليوان آب كه در دستانش بود نگاه كرد آغوش مادر آرامش از دست رفته اش را به او بازگردانده بود، چشمانش را بست و با به ياد آوردن آنچه ديده بود بار ديگر بر خود لرزيد و با صدای گرفته ای جواب داد :

خاله الویا را دیدم که غرق خون بود .. داخل کالسکه ای واژگون شده.. همه ...همه جا رو خون گرفته بود.. وحشتناک بود...

نتوانست ادامه بدهد و به هق هق افتاد ادوارد لیوانی آب به همراه آرامش بخش به او داد تا کمی آرام بگیرد و رو به خانم دومینز کرد و گفت :

بهتر است شما امشب کنار اِما بمانید

خانم دومینز موافقت کرد و بار دیگر موهای دخترش را نوازش کرد حالت چهره او هم گرفته بود، لرد دومینز خم شد و بوسه ای بر پيشانی دخترش زد و به همراه ادوارد از اتاق خارج شد.اِما در آغوش مادر قدری آرام گرفت و چشمانش را بست.

صبح با نوازش های خواهرانه الیزابت از خواب بیدار شد نمی دانست چه وقت از روز است اتاق کاملا روشن بود کمی مکث کردو به بعد به خواهرش لبخند زد . الیزابت با لحن مهربان خود گفت :

صبح بخیر خواهر کوچولو تنبل خودم . نمی خواهی از تخت بلند بشوی.

اِما خندید و از تخت بلند شد و خواهرش را سخت در آغوش گرفت می دانست علی رغم ظاهر آرامش به خاطر اتفاق دیشب خواب درستی نداشته و نگران او شده است برای همین سر به زیر انداخت و آرام گفت :

برای اتفاق دیشب معذرت می خواهم. بارو کن نمی خواستم مزاحم خوابتان بشوم.

الیزابت ضربه آرامی به سر او زد و جواب داد :

خواهر کوچولو دیوانه و دوست داشتنی من. این حرف ها را نزن تو تقصیری نداشتی و بدون نگران شدن برای اعضای خانواده وظیفه همه ماست. حالا دست از لوس کردن خودت بردار، لباس بپوش برویم پایین برای صبحانه هیچ کس بدون تو میل به خوردن صبحانه نداشت حتی مالکوم .

دقايقی بعد دو خواهر دست در دست هم از پله ها پایین می آمدند که الیزابت با لحن خاصی گفت :

جالب است از خانواده محترم لرد هاپکینز تنها برنارد بود که نگران حال تو بود و تمایلی به خوردن صبحانه نداشت، سایر اعضا خانوداه شان که خیلی سرحال بودند انگار از نبود تو سر میز لذت می بردند.

اِما با ناباوری جواب داد :

واقعا؟؟

- كدام قسمت منظورت است خواهرعزيزم، صبحنه نخوردن برنارد يا لذت بردن بقيه  آنها از نبودن تو؟؟

الیزابت به چهره گلگون اِما نگاه كرد و با خنده ادامه داد :

- قسمت اولش که کاملا درست بود در مورد قسمت دوم نمی توانم بگم که نبود تو باعث خوشحالی آنها شده بود ولی به نظر سر حال می آمدند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/08/12ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت هفدهم

كالسكه در سنگلاخ جاده جلو مى رفت و تكانهاى شديدش باعث مى شد ساكنان آن نتوانند به راحتى استراحت كنند.الويا بيدار بود و در دفترش يادداشت هايى را مى نوشت، با تكان شديد كلاسكه ديويد غلطى زد و ناسزايى گفت اما بلافاصله احساس كرد زبانش اتش گرفته است. از خواب بيدار شد به مادرش كه با خونسردى مشغول نوشتن بود نگاه كرد و او بدون اينكه سر بلند كند گفت :
تقصير از خودت است بايد بدانى اين طرز صحبت كردن يك جنتلمن جوان نيست.
ديويد از عصبانيت چند بار دهانش را باز و بسته كرد ولى مى ترسيد حرفى بزند فقط گفت :
اين عادلانه نيست مادر. شما از قدرتتان نبايد براى تنبيه من استفاده كنيد آن هم در حالى كه من همچين قدرتى ندارم
 الويا لبخند زد خواست حرفى بزند اما كالسكه با تكان شديدى متوقف شد. ديويد كه سرش به كناره كلاسكه اصابت كرده بود و محل آن را مى ماليد گفت :
فكر كنم به چيزى بخورد كرديم بگذار ببينم.
ولى الويا سرماى شديدى را در وجودش احساس كرد، محكم دست ديويد را گرفت كه آماده خارج شدن از كالسكه بود. چشمانش را بست و مشغول ورد خواندن شد تمام بدنش مى لرزيد و ديويد با تعجب به مادرش نگاه مى كرد هرگز او را در اين حال نديده بود.
صدايى از بيرون فرياد زد." الويا بهتر است خودت بدون مقاومت از كالسكه بيرون بيايى خوب مى دانى كه تنهايى نمى توانى از پس ما بر بيايى "
ديويد احساس سرماى شديدى كرد دماى هوا به شدت رو به كاهش بود با اينكه الويا گرم بود ولى اين گرما در درون ديويد را به اندازه مادرش گرم نمى كرد. دستانش يخ شده بود و نمى توانست انگشتانش را حس كند، ضربان قلبش آرام شده بود و چشمانش به سختى باز مى ماند. الويا وحشت زده بود مى دانست كه ديويد نمى تواند بيش از اين مقاومت كند و او حاضر بود زندگى اش را براى تنها پسرش بدهد. چشمانش را باز كرد و فرياد زد :
باشد، من تسليم ميشم قول مى دهم فقط با پسرم كارى نداشته باشيد.
از جا بلند شد و به سمت در كالسكه رفت تا به اين ماجرا پايان دهد، ديويد سعى داشت از رفتن او جلوگيرى كند ولى توان برخاستن نداشت. الويا از كالسكه خارج شد و پا در تاريكى شب گذاشت، هوا تاريك بود و او مى دانست براى حفظ جان ديويد بايد از كالسكه فاصله بگيرد. صداهاى عجيب در اطرافش مى شنيد و خوب مى دانست به چه چيز رو به رو خواهد شد، حركت چيزى را در پشت سرش احساس كرد و به سرعت به سمت آن چرخيد و با چشمان براق و خونين او مواجه شد. الويا اولين وردى كه به ذهنش مى رسيد را زمزمه كرد، پيتر لحظه اى ناليد اما كمى بعد بدون درد باز جلو تر آمد و با لحن سردى گفت :
اين تمام چيزى بود كه بلد بودى، نااميدم كردى


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/07/21ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما- قسمت شانزدهم

اِما روى تخت دراز كشيده بود تمام خانه در خواب بودند و او تنها كسى بود كه بيدار بود، نمى توانست بخوابد. چشمانش را بست و بار ديگر چهره مارتا هاپكينز در برابرش نقش بست، با آن نگاه سرد و مرموزش كه اِما را مى ترساند. او مطمئن بود اين بار اشتباه نمى كند، خانواده هاپكينز نگاه مرموز و سردى به او داشتند. از بودن در كنار آنها احساس نا خوشايندى داشت و اين برايش هم عجيب بود هم ناراحت كننده. با خود فكر كرد اين شبيه همان احساسى است كه به برنارد در اويل حضورش در خانه داشت ولى خوب مى دانست كه اين طور نيست. اين بار بسيار شديدتر بود نگاه برنارد به او هرگز سرد و مرموز نبود. از اين افكار خسته شده بود نمى دانست چه بايد بكند تنها آرزو كرد خاله الويا زودتر بيايد... برنارد هم مانند اِما بيدار بود و برخلاف او كه فكر مى كرد تمام خانه خواب هستند، مى دانست كه خانواده اش بيدار هستند و منتظر او تا در مورد اتفاقات گذشته و آينده صحبت كنند. برنارد نگاهى به ساعت انداخت كه يك بعد از نيمه شب را نشان مى داد، به آرامى از اتاق خارج شد و به سمت اتاقى كه آنها بودند به راه افتاد. پشت در كه رسيد مكثى كرد نفس بلندى كشيد و وارد اتاق شد، همه منتظر او بودند. مارتا با ديدنش گفت :
برنارد هاپكينز، كم كم داشتيم از آمدنت نا اميد مى شديم
برنارد در حالى كه بروى تنها صندلى خالى اتاق مى نشست جواب داد :
بايد منتظر مى ماندم تا همه بخوابند. - من كه اين طور فكر نمى كنم تو ... كارلوس حرف او را قطع كرد و گفت :
مارتا خواهش مى كنم ادامه نده، حق با برنارد است ما بايد احتياط كنيم.
رو به برنارد كرد و ادامه داد :
خب ما مى شنويم تعريف كن از لحظه ورودت تا به حال اتفاقاتى كه افتاده و كارهايى كه كردى برنارد نفس بلندى كشيد و شروع به تعريف تمام اتفافات اين مدت كرد، تا آنجا كه مى توانست از روابط خودش و اِما كمتر صحبت كرد دوست نداشت آنها در اين باره چيزى بدانند. حرفهايش كه تمام شد مارتا با عصبانيت گفت:
خيلى زمان از دست دادى برنارد كارلا كه تا اين لحظه ساكت بود گفت : چه لزومى داشت به خاطر اليزابت چنين ريسك بزرگى بكنى؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/07/13ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما- قسمت پانزدهم

در خانه همه در تكاپو بودند هر كس مشغول كارى بود و اگر در انجام كار خود درنگ مى كرد با خشم آناستازيا دومينز مواجه مى شد. او به قدرى نگران استقبال درست و بدون نقص از خانواده هاپكينز بود كه از پيشنهاد كمك برنارد نيز استقبال كرد. برنارد و اِما مسئول تزئينات بودند، هر دو از اينكه در كنار هم كار مى كردند خوشحال بودند. اِما از اتفاقات عجيبى كه تا به حال برايش رخ داده بود مى گفت و برنارد با دقت به آن گوش مى كرد. لرد از اينكه دخترش را در كنار برنارد مى ديد خوشحال بود و هميشه به خانواده هاپكينز علاقه داشت و در مدت حضور برنارد در آنجا علاقه خاصى به او پيدا كرده بود. پيشكار لرد رابرت وارد شد و تلگراف و نامه هاى آن روز را به لرد داد، در ميان نامه ها پاكت كوچكى نيز براى اِما بود لرد از ديدن اسم آن چندان خوشحال نشد با اين حال نامه را به او داد. اِما به پيشنهاد برنارد مى خنديد و سرگرم مرتب كردن گلها بود كه نامه با دستش رسيد، با ديدن خط زيبا و اريب  و آشناى روى پاكت لبخند زد. برنارد نگاهى به او كه از ديدن نامه به وجد آمده بود كرد و گفت :

بايد از طرف كسى باشد كه خيلى دوستش دارى، اينطور نيست؟

اِما لبخند زد و پاسخ داد:

درسته، از طرف خاله الويا است. 

بعد با هيجان نامه را گشود و آن را خواند، برنارد مى دانست الويا كيست او و خانواده اش به خوبى او را مى شناختند. اِما با خوشحالى گفت:

چقدر عالى، خاله و ديويد به اينجا مى آيند. تو حتما از آشنايى با آنها خوشحال مى شوى.

كمتر از يك ساعت همه از اين خبر آگاه شدند، برنارد با كمال تعجب مى ديد كه جز اِما سايرين از اين خبر چندان خوشحال نشدند و خوب از علت آن آگاه بود. اِما با دلخورى به برنارد گفت:

خاله الويا مثل من چيزهاى عجيب مى ديد و كارهاى عجيب مى كرد و مى كند و اين براى بقيه اصلا جالب نيست. 

برنارد نگاه محبت آميزى به او كرد و با مهربانى گفت:

من دركت مى كنم. بهتر به اين چيزها فكر نكنى ما تمام كارهايى كه بايد را انجام داديم و تا آمدن خانواده ام وقت داريم، با يك هواخورى كوتاه موافق هستى؟

- ممنون برنارد، اگر قول بدهى به موقع برگرديم حتما.

- قول مى دهم بيرون منتظرتم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/07/07ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما- قسمت چهاردهم

 برنارد يك بار ديگر تلگرافى را كه از پدرش دريافت كرده بود خواند، آنها تا دو روز ديگر  وارد شهر می شدند. او بايد خوشحال می بود در هدفی كه داشت موفق شده بود  و همه چيز انطور كه او مى خواست پيش رفته بود ولى چرا او ناراحت بود؟ او بايد خوشحال تر از هر وقت ديگری مى بود. مالكوم براى عصرانه صدايش زد و او آه بلندى كشيد و ازاتاق خارج شد. داخل سالن هركس مشغول حرف زدن با كسی بود و تنها اِما بود كه در گوشه اى خاموش نشسته بود. لرد با ديدن برنارد او را خطاب كرد و گفت :

برنارد پسرم تلگراف از كارلوس بود؟ همه چيز خوب است؟

-  بله همه چيز خوب است، آنها تا دو روز ديگر  وارد شهر می شوند.

- خدای من ، شنيدی آناستازيا كارلوس با خانواده اش به اينجا می آيند

خانم دومينز نگاهی كرد و با حالت خاصی گفت :

فردريك وقت برای استقبال و تداركات كافی نيست بايد كمك بگيريم. بايد همه چيز برنامه ريزی بشود ...

برنارد توجهش را از آنها گرفت و به اطراف نگريست، ادوارد و اليزابت مشغول بازی با نورا بودند. كلوديا كنار مالكوم نشسته بود و از چهره خندانش معلوم بود به حرفهای مالكوم می خندد. چشمانش به اِما افتاد بالاخره او را يافت، تنها و ساكت بود. بلند شد و آرام به كنارش رفت مدتی ايستاد تا اينكه اِما متوجه او شد نگاهش كرد لبخند زد و برنادر گفت :

چه چيز باعث شده انقدر ساكت باشی؟

- همان چيزيكه باعث شد تو اين همه مدت در اتاق باشی

- چه چيزی؟

- به نظرم از دريافت تلگراف چندان خوشحال نشدی؟

برنارد لبخند زد و گفت :

درست حدس زدی، فكر می كردم مجبور به بازگشت باشم و اين يعنی...

نگاه معنا داری به اِما كرد و ادامه داد :

يعنی دور شدن از تو، البته اگر صحبت امروزم معنايی برای تو داشته باشد؟



پ.ن:‌ برای تمام كسانی كه ازيكشنبه سال تحصيلی راشروع می كنند آرزو سال خوب و خوش و موفقيت آميز دارم مخصوصا كيانا جونم ، تينا جونم، پريسا جون، يگانه جون، پری جون، دنيزجون، رومينا جون ، دختر خون آشامی عزيز ، هما جون و ...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/07/02ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما- قسمت سيزدهم


نهار در آرامش كنار رودخانه به اتمام رسيد، خانم دومينز نورا را در آغوش داشت و با او بازى مى كرد. ديگر اعضاى خانه به پيشنهاد مالكوم مشغول قدم زدن شدند تا هم از مناظر لذت ببرند هم صحبت كنند. لرد ابتدا خود را آماده كرد تا با آنها برود ولى با ديدن تنهايى همسرش از اين كار منصرف شد و ترجيح داد كنار او و نوه اش بماند. مالكوم مثل هميشه سرزنده بود و با شوخى هايش ديگران را به وجد آورده بود، مشغول اذيت كردن اِما بود و سر به سر او مى گذاشت و ديگران به شوخى هاى او مثل خود اِما مى خنديدند. اِما از دور كلوديا را ديد لبخند شيطنت آميزى زد و رو به مالكوم كرد و گفت :

برادر عزيزم به نظرم جالب است كه تو هميشه در برابر كلوديا متواضع و مبادى ادب هستى، خيلى دوست دارم اين جنبه از شخصيت تو را هم ببيند و نظر بدهد.

مالكوم ايستد و با بهت به خواهرش خيره شد و گفت :

تو از كجا مى دانى... ازكجا مى دانى من از كلوديا خوشم مى آيد.

اِما لبخند زد و به جاى او اليزابت با لحن دلسوزانه اى جواب داد :

آه مالكوم بيچاره، همه مى دانستند 

- از كجا من حرفى نزدم

- نياز به حرف نيست، وقتى تو فقط در مقابل كلوديا متواضع هستى و از شوخى و لطيفه تعريف كردن امتناع مى كنى. واضح است كه احساس متفاوت به او دارى

مالكوم خنديد و حرفى نزد، اِما همانطور كه به سمت كلوديا مى رفت كه تمام صحبتهاى آنها را شنيده بود. با لحن خاصى گفت :

ماه زير ابر نمى ماند، مالكوم. درست است تو هنوز ابراز علاقه به او نكردى ولى خودش متوجه همه چيز شده است.

مالكوم متعجب به اِما كه به سمتى نامعلوم مى رفت خيره شد و جواب داد :

اين هم از الهامات هميشگى توست

- نخير برادر عزيزم، خود كلوديا حرف هايت را شنيد

- من كه به او حرفى نزدم به كس ديگرى هم نزدم، منتظر فرصت مناسب بودم تا با او صحبت كنم.

اِما پشت درختى كه كلوديا پنهان شده بود رفت، به رويش لبخند زد و دستش را گرفت. همانطور كه با او از پشت درخت بيرون مى آمدند رو به برادرش گفت :

خب، برادر عزيزم. اين هم فرصت مناسب.

همه از ديدم كلوديا با اِما حيرت كردند، مالكوم به او خيره شده بود. كلوديا دختر زيبايى بود در كنار اِما پوستش از هميشه برنزه تر ديده ميشد. لبخند مليح و موقرانه اى بر لب داشت، با شرم دخترانه اى جلو آمد و گفت :

روز همگى خوش، من قصد مزاحمت نداشتم. براى ملاقات اليزابت آمده بودم، وقتى متوجه شدم كه بيرون هستيد قصد بازگشت داشتم كه صدايتان را شنيدم و كنجكاو شدم.

مالكوم براى اولين بار دست و پايش را گم كرده و بود، نمى دانست چه بگويد دهانش را باز كردم اما كلامى از آن خارج نشد. اليزابت به كمك برادرش رفت و گفت :

كلودياى عزيز، از ديدنت بسيار خوشحال شدم. بگذار تو را به ناجى خودم و مهمان عزيزمان معرفى كنم.

اليزابت برنارد را به او نشان داد و گفت :

لرد برنارد هاپكينز

برنارد تعظيم بلندى به او كرد و اليزابت ادامه داد :

دوشيزه كلوديا بريانت

كلوديا هم تعظيم كوتاهى كرد و بعد به سمت اليزابت رفت او را در آغوش گرفت. اِما تمام مدت به بردارش فكر مى كرد، فكر تازه اى به ذهنش آمد و گفت :

موافق هستيد به گردشمان ادامه دهيم



پ.ن : از فردا بايد برم مدرسه دور از شما ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/06/27ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت دوازدهم

اِما روبروی آینه نشسته بود و به ظاهر مشغول آراستن خود بود اما افکارش جای دیگری بود، از وقتي از اتاق برنارد بازگشته بود احساس عجيبی داشت. با خود فکر می کرد شاید آن قدر طولانی و صمیمی با هم صحبت نکرده بودند، در دلش آشوبی بود. ضربه ای به در نواخت شده و اِما را به خود آورد، در آينه نگاه ديگری به خود کرد و گفت :

بفرمائید داخل لطفا

در باز شد و برنارد چون قبل با لبخندی زیبا بر آستانه در ظاهر شد، به اِما نگاه كرد و با لحن خاصی گفت :

خدای من تصور می کنم لایق همراهی دوشیزه زیبا و باوقاری چون شما نباشم.

اِما شرمسار سر به زیر افکند و از جا بلند شد و با متانت پاسخ داد :

آقای هاپکینز ..

برنارد اخمی کرد و اِما متوجه منظور او شد لبخند ملیحی زد و ادامه داد :

برنارد عزیز، از تعریفتان ممنونم خودتان هم می دانید که اینطور نیست و شما بسیار جوان برازنده هستید.

برنارد جلو آمد و در برابر او تعظیم کرد و دستش را به سمت اِما دراز كرد و گفت :

دوشيزه دومينز افتخار همراهی تان را به بنده می دهید؟

اِما احساس كرد چيزی در درونش جوشید، جلو رفت دستان سفیدش را در دستان سرد و منتظر برنارد گذاشت  و با لبخند زیبایی جواب داد :

خوشحال می شوم .. در ضمن اِما

برنارد و اِما  دست در دست هم از خانه خارج شدند و شروع به قدم زدن کردند، هوا بسيار لطيف و زيبا بود. اين هوا اِما را كه مدتی بود از خانه خارج نشده بود شیفته می کرد. دست برنارد را رها کرد، چشمانش را بست و شروع به چرخيدن كرد. برنارد به او خيره شده بود، متوجه اطراف بود و حس عجيبی داشت با چرخش او انگار درختان و سبزه ها او را همراهی می کردند. اِما ايستاد و به برنارد نگاه كرد كه با حالتی خاص به او خیره شده بود خندید کنارش آمد و گفت :

بیا .. بیا تو هم با من بچرخ و از این هوا لذت ببر..



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/06/22ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت يازدهم

اِما به اتاقش پناه برد ذهنش از سوالات عجيب و افكار مختلف متشوش شده بود، نمى توانست براى اين اتفاقات دليل قانع كننده و منطقى بيابد. سردرگم شده بود كنار پنجره نشست و به منظره سبز روبرويش خيره شد و در فكر فرو رفت. چيزى در وجود برنارد بود كه همزمان او را شيفته مى كرد و مى ترساند، احساس عجيبى داشت تجربه اى كه تا به حال نداشت و اسمى براى آن نمى يافت. نگاهش به خانواده اش افتاد كه فارغ از افكار ناراحت كننده و پريشان از خانه خارج شده اند. آنها به پيشنهاد لرد تصميم داشتند تا نهار را بيرون از خانه باشند و از هواى آزاد لذت ببرند، اين تغيير روحيه براى تمامشان ضرورى بود.اِما با اينكه دلش مى خواست آنها را همراهى كند ولى ذهن درگيرش اين اجازه را به او نداد، به همين دليل ترجيح داد در خانه بماند.به مادرش كه نورا را در بغل داشت و مى خنديد نگاه كرد، اليزابت دست در دست آرتور شاد و سرزنده پيشتر از لرد حركت مى كرد. اِما مى دانست كه آنها به حرفهاى مالكوم مى خندند، از اينكه دوباره شادى را در صورت تك تك افراد خانه مى ديد خوشحال شد. با ديدن شادمانى آنها به ياد كمك برنارد افتاد، فكرى به يكباره به ذهنش رسيد از جا بلند شد و تصميم گرفت به ديدن برنارد برود. اگر او به راستى بيمار بود اين دور از انصاف بود بعد از كارى كه او انجام داده بود، حتى سراغى از او نگيرد.

اِما نفس عميقى كشيد و به در چوبى كه روبرويش ايستاده بود خيره شد، دستان مرددش را بالا آورد مكث كوتاهى كرد. بعد چشمانش را بست و چند ضربه كوتاه به در زد و به انتظار پاسخ ايستاد.لحظه اى بعد صداى برنارد را شنيد :

بفرمائيد داخل خواهش مى كنم.

اِما با احتياط در را باز كرد و وارد اتاق شد، براى يافتن برنارد اتاق را كاويد و او را روى تخت ديد.ظاهرش چون هميشه آراسته بود ولى صورتش رنگ پريده به نظر مى رسيد، با ديدن برنارد در آن حال حس غريبى به او دست داد. به آرامى به تخت نزديك شد و با متانت گفت :

مزاحمت من را ببخشيد آقاى هاپكينز.

برنارد از ديدن اِما در اتاق متعجب بود ولى به خود مسلط شد و در تخت جا به جا شد و جواب داد :

آه چه چيز باعث شده تا من افتخار هم صحبت شدن با شما را بدست بياورم؟ 

- امروز صبح متوجه غيبتتان بر سر ميز شدم، پدر گفتند كه بيمار هستيد. دور از ادب بود بعد از لطفى كه براى خانواده ام انجام داديد به ديدنتان نيايم. حالتان چطور است؟

برنارد از تخت بلند شد و در مقابل حركت اعتراضى اِما لبخند زد، او را به نشستن دعوت كرد و خودش نيز روبروى او نشست. به چشمان زيبايش نگاه كرد و با لحنى گيرا گفت :

كدام لطف خانواده شما مانند خانواده خودم عزيز است.

به صندلى تكيه داد و با لبخند هميشگى اش در حاليكه اِما را زير نظر داشت ادامه داد :

وقتى دوشيزه زيبايى مثل شما به ديدنم مى آيد ميتوانم بد باشم. از اينكه به فكرم افتاديد  خيلى خوشحالم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/06/15ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت دهم

چند روز از بدنيا آمدن نورا مى گذشت و وضعيت جسمانى اليزابت بهتر از قبل شده و بهبودى كامل يافته بود، آثار ضعف و بيمارى در او ديده نمى شد ولى خانم دومينز همچنان اصرار داشت او در رختخواب بماند و استراحت كند. اليزابت با اينكه مخالف اين كار بود اما بخاطر نگرانى كه هر بار در صورت مادرش مى ديد و احساس او را حالا كه خودش مادر شده بود بهتر درك مى كرد على رغم ميل باطنى اش در تخت مى ماند. اِما در تمام اين مدت خود را با نورا سرگرم كرده بود و زياد از خانه بيرون در نمى آمد. آن روز صبح طبق عادت هر روزه به اتاق خواهرش رفت تا با نورا بازى كند، وقتى وارد اتاق شد با چهره غمگين اليزابت مواجه شد. به سمتش رفت كنارش نشست و گفت :

عزيزم حالت خوبه؟ چرا انقدر ناراحت هستى؟

اليزابت نگاه غمگينش را به خواهرش دوخت و جواب داد : آه، اِما خسته شدم. دلم مى خواهد از اين اتاق فرار كنم. بروم كنار بقيه و با آنها صبحانه بخورم.زير نور خورشيد قدم بزنم...

اليزابت اختيارش را از دست داد و اشك آرام آرام بر گونه هايش غلتيد. اِما كه طاقت ديدن ناراحتى خواهرش را نداشت بلند شد به سمت كمد حركت كرد و پيراهن ابى رنگ و زيبايى را از آن خارج كرد و بعد به سمت خواهرش رفت. دقايقى بعد اليزابت با همراه اِما كه نورا در آغوش داشت از پله ها پايين آمد و به بقيه كه سر ميز صبحانه نشسته بودند ملحق شد. خانم دومينز با ديدن اليزابت خشكش زد نگاه غضبناكى به اِما كرد و گفت :

براى چى از اتاق بيرون آمدى؟ به حرف اين دختر گوش كردى، تازه نورا را هم با خودت آوردى؟؟؟ اليزابت سكوت كرد و نگاه غمناكش را به لرد دوخت، لرد سكوتش را شكست و گفت :

آناستازيا، به نظر من وقت آن شده بود كه دختر نازنينم بيايد و با ما صبحانه بخورد.

 ادوارد بلند شد و صندلى كنارش را براى اليزابت بيرون كشيد و گفت :

حق با لرد است، مادر اليزابت بايد از اتاق بيرون بيايد و كمى هواى تازه بخورد اينطور در تخت ماندن باعث افسرده شدنش مى شود.

با اين كلام ادوارد بقيه هم در دفاع از اِما و اليزابت حرفى زدند، خانم دومينز سكوت كرد در دلش از ديدن دخترش سر ميز خوشحال بود. با نشستن اِما و اليزابت سر ميز صبحانه خنده و شادى به خانه بازگشت. اِما با ديدن خوشحالى مجدد خانواده اش و اينكه بار ديگر تمام اعضاى خانه سر ميز دور هم جمع شده اند خدا را شكر كرد و ياد برنارد افتاد كه هنوز هم خود را مديون او مى ديد، سر بلند كرد تا براى تشكر از او حرفى بزند كه چشمانش به صندلى خالى برنارد افتاد. با متوجه شدن غيبت او بر سر ميز متعجب شد و از پدرش علت غيبت او را جويا شد. لرد سرى تكان داد و گفت :

متاسفانه برنارد عزيز از فرداى آن شب بيمارى كهنه اش به سراغش آمده و تا به امروز او را در اتاق خودش ماندگار كرده است.

ادوارد حرف لرد را با سر تأييد كرد و گفت :

بيمارى نشناخته اى است با اينكه اجازه معاينه كردن به من نداد اما به شدت رنگ پريده بود، اميدوارم او هم مثل اليزابت به زودى به جمع ما ملحق بشود.

اِما به قدرى با شنيدن اين حرف به فكر فرو رفت كه صحبت هاى ديگر را نشنيد، تازه به ياد آورد از آن برخورد عجيب تا به امروز برنارد را نديده است و تعجب دو چندان شد.

+ نوشته شده در  90/06/11ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت نهم

 

دقايقى بعد پلك اليزابت لرزيد و چشمانش را گشود، همه با ديدن او نفس راحتى كشيدند كم كم تنفسش مرتب شد.همه از اين بابت خوشحال بودند وخدا را شكر مى كردند كه داروى برنارد به موقع كار خودش را انجام داد. لرد نگاه اشك بار خود را برنارد كرد و او را صميمانه در آغوش فشرد، اِما كه تا آن لحظه خواهر زاده اش را به آغوش نگرفته بود با خيال آسوده كودك تازه به دنيا آمده را در آغوش خود فشرد و انگشت ظريف و شكننده اش را در دست گرفت و بوسيد.

با خود گفت شادى اين لحظه را مديون برنارد است و با نگاهى به صورت خندان تك تك اعضا خانواده اش كه از جان برايش عزيزتر بود در دلش خدا را شكر كرد.اِما بار  ديگر به چهره سرخ و سر حال خواهرش نگريست و بعد از آن  نگاهى سر شار از قدردانى به برنارد كرد، به قدرى از او سپاس گزار بود كه فراموش كرده بود چه احساسى نسبت به او دارد. فقط به سمتش رفت و صميمانه دستش را فشرد و آن اتفاق افتاد.

با تماس دستش با دستان برنارد گويى شوكى با برق به او داده باشند، سر تا پايش به لرزه افتاد. از اين حالت خود ترسيد عقب رفت و به برنارد نگاه كرد، او هم چون اِما از اين حالت در تعجب بود و ميشد ديد كه رنگش نيز كمى پريده است.هر دو نگاه متعب و بهت زده خود را بهم دوختند، بدون كلامى حرف فقط بهم خيره شده بودند و به دنبال جواب سوالشان بودند.

با صداى ادوارد كه برنارد را به نام مى خواند هر دو به خود آمدند و دستان هم را رها كردند، اِما دست سردش را نگريست و هنوز متحير بود و دنبال جواب اينكه علت اين احساس چه بود؟ بار اول نبود كه به يك مرد دست مى داد؟ مطمئن بود احساسى نسبت به او ندارد، تعجب را در صورت برنارد هم ديده بود. به نوزاد خفته در آغوشش نگاه كرد و با ديدنش همه چيز را به فراموش كرد.

ادوارد به سمت برنارد آمد و از او تشكر كرد و گفت:

اين معجون چه بود؟ واقعا باور نكردنى است 

برنارد لبخند زد و گفت:

يك معجون دست ساز از بومى ها اسمش را نميدانم

مالكوم دستش را بر شانه برنارد گذاشت و گفت:

من كه اين لطفت را هرگز فراموش نمى كنم

- من كارى نكردم شما مثل خانواده ام هستيد

ادوارد تشكر كرد و گفت:

 می شود شيشه را به من بدهى تا از باقى مانده محتويات آن يك آزمايش انجام بدهم ، اين معجون براى علم پزشكى كيمياست.

- شرمنده ام تمام آن را به اليزابت دادم تا اثر كند

ادوارد سر تكان داد و به بقيه نگاه كرد كه با  عضو جديد سرگرم بودند و به آنها ملحق شد. هيچ كس برق شيشه مخفى شد در جيب كت برنارد و برق چشمانش را نديد 

 

+ نوشته شده در  90/06/04ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت هشتم

 

ادوارد خوشحال بود اما اين خوشحالى با ديدن حالت اليزابت از بين رفت. اليزابت خونريزى زيادى داشت و علائم حيات در او به سختى ديده مى شد و نفسهايش به شماره افتاده بود. خانم دومينز از ديدن حال اليزابت به زارى افتاده بود و اشك مى ريخت، ادوارد مستأصل شده بود و نمى دانست چه بايد بكند.

اِما به پهناى صورتش اشك مى ريخت و از خدا مى خواست خواهرش را نجات دهد. برنارد نگاهى به صورت زيبا و خيس از اشك اِما كرد و آرام به او نزديك شد و در گوشش زمزمه كرد:

من چيزى دارم كه فكر ميكنم به كمكتان بيايد

اِما سر بلند كرد و به او نگريست، برنارد اشاره كرد تا همراه او بيايد.اِما با آنكه از اين كار مطمئن نبود ولى براى نجات خواهرش حاضر به انجام هر كارى بود، حتى همكلام شدن با برنارد.

به او به اتاقش رفت، برنارد به سمت كمد رفت و از داخل آن يك كيف چرمى بيرون آورد. در داخل آن به جستجو پرداخت، اِما بى قرار بود و به صداى شيشه هايى كه از داخل كيف مى آمد گوش مى داد و با خود فكر ميكرد كه برنارد به دنبال دارو خاصى است. چرا كه نه، او يك محقق بود. براى اولين بار از حضور برنارد در خانه خوشحال بود.

برنارد با شيشه اى كوچك به سمت اِما آمد، از دور شيشه را براى او تكان داد و با ديدن برق اميد و شادى در چشمان زيبايش لبخند زد.نگاه پرسشگر اِما را كه ديد گفت:

من اين را از بومى هايى در آفريقا بدست آوردم، آنها معتقد بودند خاصيت درمان آن بى نظير است..

اِما طاقت نداشت بيش از صبر كند براى همين ميان كلام او آمد و با بى صبرى گفت: 

آه چه عالى، بهتر است برويم و آن را امتحان كنيم..

به همراه برنارد از اتاق خارج شد و به سمت اتاق اليزابت حركت كرد، وضع خواهرش به وخامت مى رفت با ديدن او در تصميمش مصمم تر شد. به سمت او رفت و دستانش را كه سرد شده بود در درست گرفت و نگاهى به برنارد كرد. برنارد متوجه منظور او شد و با نشان دادن شيشه شروع به توضيحاتى كرد كه قبل از آن به اِما داده بود.

برق اميد در چشمان آنها درخشيد، ادوارد به تندى گفت:

من اجازه نمى دهم چيزى كه از نظر پزشكى تأييد نشده به اليزابت بدهد، هرگز

لرد برآشفت و گفت:

علم تو راه حل بهترى دارد؟ دختر من دارد جلو چشمانم از دست مى رود..

با ديدن حال همسرش ادامه حرفش را خورد و به برنارد نگاه كرد و با نگاهش به او اجازه داد.اِما كه دلخورى ادوارد را ديد به سمتش آمد و بازويش را با مهربانى نوازش كرد و گفت:

به خاطر اليزابت امتحان آن كه ضرر نداره، خواهش ميكنم.

ادوارد به چشمانش خيس از اشكش نگريست، چه كسى مى توانست در مقابل آن مقاومت كند،ادوارد با چشمان اشك بارش سر تكان داد. مالكوم دستش را بر شانه ى او نهاد و آن را فشرد.برنارد به سمت اليزابت رفت درب شيشه را گشود و از داخل آن مايع چسباك و تيره اى بيرون آمد.

+ نوشته شده در  90/05/27ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت هفتم

 

اِما بعد از صبحانه تصميم گرفت به مادرش كمك كند براى همين ساعاتى را با مادرش در خانه گذراند و به كار مشغول شد، كار كردن به او كمك مى كرد در مورد اتفاق صبح كمتر فكر كند. بعد از انجام كارها اِما تصميم گرفت به ديدن اليزابت برود، زمان نهار نزديك بود و در ضمن او دلش براى ديدن اليزبت تنگ شده بود. از جا برخواست و به مادرش گفت كه به اتاق اليزابت مى رود.از پله ها بالا آمد و در راهرو به سمت اتاق اليزابت حركت كرد پشت در رسيد ضربه اى به در زد و وارد شد.

اليزابت با صداى بسيار ضعيفى او را به داخل اتاق دعوت كرد.اِما وارد اتاق شد و اليزابت را ديد كه روى تخت دراز كشيده بود، و با دستانش ملافه اى را كه رويش بود را چنگ مى زد.چهره اش از فرط درد و وحشت منقبض بود.

اِما  با ديدن او به سويش دويد و دستى به پيشانيش كشيد. اليزابت ناگهان ملافه را رها كرد و لباس اِما را گرفت،انگار درد شديدى به او هجوم آورده بود. اِما سعى داشت او را آرام كند با لحن تسلى بخشى گفت : 

اليزابت نترس..همه چيز درست مى شود.. نترس

ترس از صدايش مشهود بود مى خواست به سمت در برود و مادرش را صدا كند، اما اليزابت او را محكم گرفته بود.اِما نگاه مهربانش را به او دوخت و بعد با صداى بلند مادرش را به كمك خواست.

اليزابت ساعتها درد مى كشيد و ناله مى كرد اما هنوز خبرى از بچه نشده بود، اعضاى خانه بى قرار بودند و همه منتظر شنيدن خبر خوش و دلگرم كننده چشم به در دوخته بودند.نفس هايش به شماره افتاده بود و ادوارد تمام تلاشش را مى كرد كه هر دو را سالم نگه دارد.

بالاخره بچه اليزابت بدنيا آمد، دخترى بود كوچك كه به محض قدم گذاشتن به اين جهان، شروع به گريه كرد.خانم دومينز به سرعت ملافه تمييزى را كه آماده بود دور بچه پيچيد.اليزابت از فرط درد بيحال بود حتى متوجه بدنيا آمدن دخترش نشد.

 

+ نوشته شده در  90/05/26ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت ششم

مدتى از اقامت برنارد در امارت زيباى لرد دومينز مى گذشت و او هر روز به گشت زنى در اطراف مى پرداخت، اين باعث شده بود كه اِما زمان بيشترى را در خانه بماند. هيچ دوست نداشت تنهايى با او همكلام شود هميشه از او بودن در كنار او فرار مى كرد خودش هم از اين رفتارش تعجب مى كرد. تمام روز در اتاقش به كتاب خواندن سپرى مى شد همه كارهايش تكرار شده بود، تا آن روز عجيب.

صبح مثل هر روز از خواب بيدار شد و از اينكه يك روز ديگر آمده بود خوشحال بود، كنار پنجره اتاقش رفت و آن را گشود تا نسيم خنك صبح به صورت بخورد. چشمانش را بست تا ريه هايش را پر از هواى تازه همراه با عطر گل ها كند، به نظرش امروز روز متفاوت ترى مى بود. به غنچه گل سرخى كه زير نور خورشيد با شبنمهايش درخشش خاص داشت نگاه كرد، آرام دستش را به طرف آن دراز كرد و نوازشش داد و با مهربانى گفت :

تو نمى خواهى به صبح به اين زيبائى سلام كنى؟

بعد لبخند زد و درست قبل از اينكه از پنجره فاصله بگيرد آن اتفاق عجيب افتاد.اِما از ديدن آن صحنه شوكه شده بود، غنچه گل سرخ چند بار باز و بسته شد.اِما عقب رفت و چشمانش را ماليد فكر مى كرد خواب ديده است اما غنچه گل سرخ بار ديگر باز و بسته شد.اِما خواست فرياد بزند و مادرش را صدا بزند ولى به ياد گذشته افتاد كه چند بار اتفاقات مانند اين را براى آنها تعريف كرده بود و جز تمسخر شدن چيز ديگرى بدست نياورده بود.تصميم گرفت اين بار سكوت كند مخصوصا حالا كه برنارد اينجا بود اصلا دوست نداشت كه بار ديگر در مقابل او مورد تمسخر قرار بگيرد.صداى مادرش را شنيد كه او را صدا مى زد به سمت آينه رفت نگاهى به خود كرد تا از مرتب بودن موهايش مطمئن شود و بعد از اتاق خارج شد.

همه دور ميز نشسته بودند به جز اِما و اليزابت، اِما سلام گرمى به همه كرد و كنار مالكوم نشست. از غيبت اليزبت تعجب كرد و پرسيد :

ادوارد ، اليزبت براى صبحانه نمى آيد؟

- نه، امروز يك مقدار درد داشت براى همين ترجيح داد در اتاقش بماند و صبحانه را همان جا بخورد.

اِما كه نگران شده بود گفت :

حالش كه خوب است؟ هنوز وقت به دنيا آمدنش نرسيده..

ادوارد با ملايمت دست او را نواازش داد و گفت :

اِما عزيزم نزديك زمان باردارى اين درد ها طبيعى است لازم نيست نگران باشى، ببين رنگ پريده

با اين حرف ادوارد بقيه اعضاى خانه نگاه دقيق ترى به او كردند و خانم دومينز اولين نفر بود كه با دقيق شدن در چهره ى دخترش گفت :

دخترك عزيزم لازم نيست نگران باشى، صبحانه كه خوردى خودت برو پيشش تا خيالت راحت باشه.

اِما سكوت كرد خوب مى دانست كه اين حالتش به خاطر اتفاق صبح است ولى چيزى كه برايش عجيب بود، نگاه مرموز و موشكافانه ى برنارد بود از اينكه اينطور به او نگاه مى كرد متنفر بود ولى دوست داشت كه برنارد به او نگاه كند. از اين همه تضاد در وجودش شگفت زده بود هميشه در مواجهه با او اينطور مى شد.

+ نوشته شده در  90/05/22ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت پنجم

غذا در سکوت کامل سرو شد، آقایان برای ادامه بحث از سر میز بر خواستند.خانم دومینز به دنبال دستور چای اتاق را ترک کرد و تنها الیزابت  اِما باقی ماندند. الیزابت نگاهی به برنارد انداخت گفت :

خدای من .. واقعا زیبا و برازنده است.. نظر تو چیه اِما ؟

اِما نگاهی به چهره برنارد کرد، صورت کشیده با موهای خرمائی و چشمان گیرای قهره ای با خواهرش موافق بود به راستی مرد جذابی بود.ولی اِما از احساسش نسبت به او هنوز در تحیر بود و تنها با حرکت سر حرف خواهرش را تصدیق کرد و الیزابت ادامه داد :

حتما در پایتخت دختران زیادی طرفدار او هستند، باید هم اینطور باشد جوان موقری است از طرز رفتارش خوشم می آید.

اِما که دوست نداشت در این مورد بیش از این حرف بزند با اشاره به شکم الیزابت گفت :

این کوچولو قرار است کِی ما را از چشم انتظاری در بیاورد؟من واقعا دوست دارم هر چه زودتر او را ببینم.

الیزابت بازوی خواهرش را با ملایمت فشر و گفت :

اگر بداند خاله ای دارد که این همه مشتاق دیدارش است زودتر برای دیدن او می آید.کمتر از دو هفته مانده و تحمل آن برای خودم هم سخت تر شده.آه اِما امیدوارم دخترم به زیبائی تو باشد.

اِما با مهربانی بوسه ای به او زد و گفت :

خدایا.. تو خودت زیبا هستی ومن دعا میکنم دخترت به باهوشی پدرش و مهربانی مادرش باشد و..

مادرش حرف او را با گفتن " مانند خاله اش سر به هوا نباشد" قطع کرد،همه به این حرف خندیدند و اِما شرمسار و دلخور سرش را زیر انداخت. برنارد نگاهی به صورت اِما کرد و گفت :

خانم دومینز، دخترانی مانند اِما در این دوران کم هستند که به ادبیات علاقه مند باشند و با نگاهی زیبا و لطیف به دنیای اطرافشان نگاه کنند.

اِما از تعریف برنارد جا خورد نگاهی به او کرد که با بی خیالی لبخند می زد از قضاوتش در مورد او خجالت کشید.احساسش نسبت به برنارد عجیب بود و دلیل آن را نمی دانست از تعریف او خشنود شده بود ولی ازطرفی دوست نداشت با او همکلام شود با خود فکر کرد شاید هنوز برای شناخته او زود است.

+ نوشته شده در  90/05/19ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

اِما - قسمت چهارم

 

با پايان مراسم معارفه همه بر سر ميز نشستند، سكوت بر فضا حكم فرما بود و اين لرد بود كه سكوت را شكست و گفت :

برنارد عزيز، چرا استيونتون را برای استراحت انتخاب كرديد.راه طولانی از پايتخت تا جنوب انگليس است، البته من از اينكه اينجا هستيد بسيار خوشحالم و سوالم صرفا از روی كنجكاوی بود.

برنارد لبخند زد و جواب داد :

حق با شماست جاهای نزديك تر هم بود، اما من هميشه دوست داشتم اينجا را ببينم تا خاطرات كودكی برايم زنده شود. شما كه بهتر می دانيد من ۸ سال از عمرم را در اينجا گذراندم و هميشه تصاوير مبهمی از اينجا داشتم ضمن اينكه پدر هميشه از خاطرات خوبی كه با شما داشتند برای ما صحبت می كنند.

لرد به ياد گذشته لبخند زد و سر تكان داد. اين بار ادوارد بود كه برنارد را مخاطب قرار داد و گفت :

شنيدم پدرتان تارجر موفقی هستند،‌ شما هم در كار تجارت هستيد؟

- پدر و برادرم تاجر هستند اما من از همان اول به فكر سود و زيان نبودم . من به اطراف برای ماجراجوئی و تحقيق در مورد چيزهای جديد می روم.

مالكوم كنجكاوانه پرسيد‌ :

خيلی جالب است در مورد چه چيزهايی دقيقا تحقيق می كنيد ؟

- در مورد همه چيز، طبيعت، گياهان، آداب و رسوم جاهای مختلف و.. در طی اين سفرها تجارب زيادی بدست آوردم و اتفاقات جالب و عجيب زيادی هم ديدم.

مالكوم خود را برای سوال ديگری آمده كرده بود اما مادرش مداخله كرد و گفت :

خدايا، فرصت استراحت به او بدهيد. برنارد عزيز خواهش می كنم از خودتان پذيرائی كنيد، از غذا ميل كنيد اميدوارم بپسنديد با فرصت كمی كه داشتيم تدارك كامل تر مقدور نبود.

بعد تكه ای مرغ در بشقاب برنارد قرار داد، با اعتراض خانم دومينز همه در سكوت مشغول خوردن شدند. در تمام اين مدت اِما ساكت بود و تنها زمانی كه اليزابت از او نان خواست سر بلند كرد و نگاهش با برنارد تلاقی كرد، سبد را از او گرفت و به خواهرش داد. دوباره سرش را به زير انداخت و خود را به بشقاب غذايی كه دست نخورده مانده بود مشغول كرد اما می توانست نگاه او را بر خودش احساس كند.

+ نوشته شده در  90/05/18ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

مطالب قدیمی‌تر