دست نوشته های یک خون آشام

کلارا - قسمت آخر

تا ان شب به یاد ماندنی، کلارا از نقاشی ها و عکسهایش نمایشگاهی برگزارکرده بود که با استقبال خوبی مواجه شد و کلارا از این بابت خیلی خوشحال بود.همه از نقاشی های او تعریف می کردند و مشتریان زیادی نیز پیدا کرده بود ،او همیشه با احساس نقاشی می کرد و از ناب ترین مناظر و لحظات عکس می گرفت.عمو سام وقتی او را می دید و تعاریف دیگران را در موردش می شنید احساس غرور می کرد، کلارا همیشه با دختران هم سن خود فرق داشت بیشتر اهل کتاب بود و با تجملات کار نداشت اما باز از بقیه زیباتر بود.کلارا به سمتش رفت و صورت او و کلاریس را بوسید سام نگاهی سرشار از مهربانی به او کرد و گفت "من همیشه به تو افتخار میکردم و میکنم عزیزم.تو من را یاد مادرت اوا می اندازی او هم به اندازه ی تو برازنده و زیبا بود و برادرم عاشقش بود..." اشک در چشمانش جمع شد. کلاریس با مهربانی بازویش را نوازش کرد و گفت" حق با توئه عزیزم . اون خیلی شبیه مادرشه اما نقاشی و هنرش را از پدرش به ارث برده. دیوید هم نقاش خیلی خوبی بود خودت هم خوب میدونی کلارا" کلارا او را بغل کرد و از لطف هر دوی انها تشکر کرد.

نمایشگاه تمام شده بود و فقط عمو و زن عمویش مانده بودند تا با او به خانه بروند،کلارا رو به سام کرد و گفت " من همیشه دوست داشتم نمایشگاهی به یاد خانواده ام بزنم .. امروز به ارزویم رسیدم.. میشه اجازه بدید تا خانه تنهایی قدم بزنم؟" سام خواست اعتراض کند اما کلاریس احساس او را درک می کرد برای همین نگاهی به سام کرد و بعد با سر موافقت کرد.انها رفتند و کلارا برای بار اخر به نمایشگاه خالی نگاه کرد ،رویصندلی نشستو به یاد خانواده اش ارام گریه کرد چقدر دوست داشت امروز انها هم کنارش بودند اما افسوس..درهمین افکار بود که سایه ای را بر دیوار روبرو دید همان سایه ی همیشگی ،به سرعت سر برگرداند اما باز غیب شده بود .عصبانی و دل شکسته فریاد زد "باشه تو هم برو همه می روند اصلا چرا میایی که بخواهی بروی چی از جان من می خواهی.. ترسو خودت را نشون بده"

از خودش خنده اش گرفت بود که با موجودی خیالی حرف میزد از جا بلند شد. هنوز قدمی برنداشته بود که صدایی از پشت سر گفت" فقط امده بودم نمایشگاهت را ببینم.." کلارا به طرف صدا چرخید و ...ان صورت زیبا را که تمام این سالها به دنبالش بود دید.باورش نمی شد که بیدار است فقط به او نگاه می کرد که در چند قدمی اش ایستاده بود،به قدری زیبا بود که کلارا باورش نمی شد کسی بتواند این همه زیبا باشد. بالاخره به خود مسلط شد و گفت " چرا همیشه دنبال من بودی و حالا داری خودت را به من نشون میدهی؟ تو کی هستی؟از من چی می خواهی؟"او کمی جلو امد ، با جلو امدن او کلارا ترسید و قدمی به عقب برداشت.خندید و گفت " از من میترسی؟من که هیچ وقت به تو ازاری نرسانیدم؟ رساندم. تو واقعا شبیه مادرت هستی..."

کلارا با تعجب نگاهش کرد او را تا به حال ندیده بود، از این بابت مطمئن بود چهره ای نبود که بتواند فراموشش کند اما او مادرش را از کجا می شناخت قبل از اینکه سوال کند او جواب داد "بنشین با هم حرف بزنیم تا بفهمی من از کجا مادرت را می شناسم یا می خواهی با هم قدم بزنیم هر طور مایلی" در او چیزی بود که به کلاارا احساس امنیت و ارامش می داد برای همین موافقت کرد تا با هم قدم بزنند.

*پ . ن : نظرتان در مورد اهنگ  جدید وب چیه؟

*پ . ن : لطفا دعام کنید امروز برای ثبت نام مدرسه مصاحبه دارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/04/31ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

کلارا - قسمت ششم

برخورد دستانی را بر صورتش احساس كرد ، كسی مايع بد مزه ای را در دهانش می ريخت. لحظات به كندی می گذشت احساس كرد دوباره می تواند نفس بكشد، چشمانش را به سختی گشود و در برابرش صورت بسيار زيبايی را ديد.قبل از اينكه بتواند حرفی بزند، صدای كلانتر و عمو سام را شنيد و بعد او رفته بود. 

عمو سام به همراه كلانتر وارد خانه شد، خانه بهم ريخته بود و اين سام را حسابی ترسانده بود. با هراس چندين بار نام او را صدا كرد تا بالاخره او را كنار ديوار پیدا کرد و به سمتش دوید و او را محکم بغل کرد. کلانتر کنارش امد و به جای کبودی روی گردنش نگاه کرد و گفت " واقعا به موقع رسیدیم فکر کنم صدای ما را که شنید فرار کرد. بهتر ببریش تو اتاقش تا دکتر ببیندش  بعد با هم صحبت می کنیم،باشه کلارا؟"

کلارا با سر موافقت کرد،عمو سام نگاه مهربان خودرا به او انداخت که کلارا را یاد گذشته انداخت، بعد با دستان نیرومندش او را بغل کرد تا به اتاقش ببرد.وقتی روی تخت خوابید احساس آرامش کرد، عمو سام دستمالی به او داد و گفت" من و ببخش یک مدت ازت غافل شده بودم ..اما جبران میکنم .. نمیخواهم دیگه کسی از خانواده ام رو از دست بدم.. خون روی لبات رو پاک کن استراحت کن تا دکتر بیاد..."بعد خم شد و پیشانیش را بوسید و از اتاق خارج شد.کلارا نفس عمیقی کشید و لبخند زد تنها حسن این ماجرا همین برگشتن عموی مهربان قبلیش بود که ازموقع مرگ کوین او را گم کرده بود. دستمال را گرفت تا خون روی لبانش را پاک کند اما ..یادش امد ان مایع بد مزه که گرمای حیات بخش را به تن یخ زده اش داده بود مزه خون میداد و تازه متوجه مزه خون در دهانش شد...

چند روزی از ان ماجرا می گذشت ، عمو سام از ان روز به بعد لب به الکل نزده بود و کلارا دوباره عموی مهربانش را در کنارش داشت. یک پیامد دیگر این ماجرا این بود که در مدرسه دوستان بیشتری پیدا کرده بود که البته بیشتر انها دوست داشتند ماجرا را از زبان خودش بشنوند.اما یک چیز تمام ذهن کلارا را به خود مشغول کرده بود و ان صورتی بود که وقتی چشمانش را باز کرد دیده بود و ان دستان سرد..بعد از ان ماجرا دیگر ان سایه و ان دستان سرد را ندید، رویاهایش از ان صورت زیبا لبریز شده بود. 

سالها از ان ماجرا گذشت و کلارا همچنان با عمو سام و کلاریس زن عمویش زندگی می کرد او دختری زیبا و هنرمند شده بود.دیگر ان دختر گوشه گیر نبود اما همیشه در خلوتش به دنبال صاحبان دستان بود خوب می دانست که ان روز او زندگیش را نجات داده بود.بعضی شبها وقتی تنها میشد احساس می کرد سایه ای زیر پنجره اش قرار دارد و او را می بیند ،چندین بار به سمت پنجره رفته بود و بیرون را نگاه کرده بود تا صاحب ان سایه را پیدا کند یا او را ببیند اما هر بار جز محوطه ی خالی حیاط چیزی نیافته بود. با خود فکر می کرد همه این جزوی از تخیالات اوست و تصمیم گرفته بود دیگربه سمت پنجره نرود تا ان سایه باشد حضورش حتی اگر چیزی جز یک خیال نبود به او ارامش می داد.

*پ . ن : نظرتان در مورد اهنگ وب چیه؟

+ نوشته شده در  90/04/30ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

کلارا - قسمت پنجم

صبح با صدای عمويش از خواب بيدار شد تمام بدنش درد می كرد توان اينكه جوابش را بدهد نداشت. سام وقتی صدايی نشنيد كنجكاو شد و به اتاق او امد و ديد كه كلارا هنوز در تخت است اخم كرد و گفت " وقتی تا دير وقت بيرون باشی نتيجه اش اين ميشه  كه صبح نمی توانی از خواب بلند بشی.."

كلارا ناله ای كرد و جواب داد " تمام بدنم درد می كند" سام نگاهی به او كرد و بعد دستش را بر پيشانيش زد مكثی كرد و گفت " يك كم تب داری فكر كنم سرما خورده باشی.." چشمش به پنجره افتاد كه باز بود، بعد نگاه خاصی به كلارا كرد و ادامه داد " فكر كنم موفق شدی امروز مدرسه نری خوب بايد خونه بمونی هم كار كنی هم استراحت كنی فكر بيرون رفتن را هم نكن، فهميدی؟" نگاه تهديد اميزی به كلارا كرد و او هم سرش را به علامت موافقت تكان داد.سام نفسش را بيرون داد و اتاق از بوی گند الكل  پر شد، مكثی كرد و بعد از اتاق بيرون رفت. كلارا به پنجره نگاه كرد و ياد اتفاق شب قبل افتاد، همه اينها تقصير ان سايه ی لعنتی بود. با ياداوری ان بدنش لرزيد و او نمی دانست اين لرزش از ترس است يا به خاطر بيماريش. خوشحال بود كه امروز را در خانه می ماند با خود فكر كرد تمام اينها توهم ناشی از خستگی است. منتظر ماند تا صدای باز و بسته شدن در را بشنود وقتی از رفتن عمو سام مطمئن شد از اتاق خارج شد.به شدت احساس گرسنگی می كرد، به همين خاطر وارد اشپزخانه شد تا صبحانه بخورد.

مشغول خوردن صبحانه بود كه صدايی شنيد، ابتدا به ان اهميت نداد اما با شنيدن صدای افتادن چيزی بر زمين از جا پريد. با ترس كارد را از روی ميز برداشت و به ارامی از اشپزخانه خارج شد.سر تا پايش می لرزيد وارد هال شد صدا از زير زمين می امد.پاورچين خود را به زير زمين رساند صدای پا و بهم خوردن اشيا را می شنيد. مطمئن شد كسی انجاست وارد زير زمين شد مردی بلند قد داخل زير زمين بود، كلارا ترسيده بود از اينكه تنهايی وارد زير زمين شده بود و پليس را خبر نكرده بود پشيمان شد.برای همين تصميم گرفت به اتاق برگردد و به پليس تلفن كند، ارام از پله ها بالا رفت اما لحظه اخر پايش به سطل كهنه ای خورد و سطل با صدای وحشتناكی سقوط كرد.مرد  داخل زيرزمين متوجه حضور او شد ، كلارا با تمام توان فرار كرد و مرد نيز به دنبالش دويد. 

به سرعت خود را به تلفن رساند تا با پليس تماس بگيرد، گوشی در دستانش می لرزيد با شنيدن صدای كلانتر خدا را شكر كرد. به سختی خودش را كنترل كرد و گفت " الو ... كلانتر رابينسون ..من كلارا كلارسونم.. يكی اينجاست .."

دست محكم موهای او را كشيد و به ديوار كوبيد تلفن از دستش افتاد و از درد فرياد زد. صدای كلانتر را می شنيد از ترس نفسش بند امده بود، مردی كه روبرويش بود صورتی بسيار خشن داشت.كلارا عقب عقب خود را به ديوار رساند و با التماس گفت " من تنهام .. من .. خواهش می كنم با من كاری نداشته باش .. خواهش می كنم..." اشك از چشمانش جاری شد، مرد با خشونت او را از جا بلند كرد و دستان محكمش را به دور گردن نحيف كلارا فشرد. نفسش كشيدن برايش سخت شده بود و تقلا می كرد تا خود را از چنگ دستان نيرومند او رها كند اما موفق نشد. كم كم از تلاش خسته شد رمقی برای مبارزه كردن نداشت. دستانش شل شدن و در برابرش نور عظيمی را ديد و بعد زمان برايش متوقف شد...

*پ . ن : نظرتان در مورد اهنگ وب چیه؟

+ نوشته شده در  90/04/29ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

کلارا - قسمت چهارم

روی صندلی نشسته بود و كتاب می خواند، مثل هميشه كتابخانه خلوت بود جز او كسی نبود. مشغول خواندن بود كه احساس كه نور اتاق تاريك و روشن می شود، سرش را بلند كرد تا اطراف را بهتر ببيند. لحظه ای احساس سرما كرد، كتاب را بست احساس بدی به او دست داده بود. خود را اماده رفتن كرد كه سايه ای را بر ديوار احساس كرد. 

به سرعت وسايلش را جمع كرد تا از انجا خارج شود اما سايه به او نزديك و نزيك تر ميشد و با نزديك تر شدنش كلارا احساس می كرد تمام وجودش منجمد شده است. بی حركت بر جای خود مانده بود سايه به قدری به او نزديك شده بود كه می توانست صورت او را ببيند.اما او صورتی نداشت دستان سردش را بر شانه ی كلارا قرار داد و او را بلعيد. كلارا حتی نتوانست واكنشی نشان دهد تنها دهانش با صدای خفه ای برای فرياد باز شد.

با فرياد از خواب پريد، موهايش اشفته شده بود و تمام صورتش خيس عرق بود و بدنش به شدت می لرزيد. از اينكه خواب ديده بود خوشحال شد كابوس وحشتناكی بود، از ميز كنار تختش ليوانی اب برداشت و خورد. با اولين جرعه اب كه وارد گلويش شد احساس كرد چيزی مانند يك توپ راهش را بسته بود و او بزور جرعه ای اب فرو داد. دستی بر موهايش كشيد و به ارامی از تخت بلند شد، با خود فكر كرد هوای تازه حالش راربهتر خواهدكرد.

كنار پنجره رفت و ان را گشود، سرش را بيرون برد و چشمانش را بست. نسيم  خنك شبانگاه ارام به صورتش برخورد كرد و ان را نوازش داد، حالا بهتر می توانست نفس بكشد و احساس ارامش كرد. اه بلندی كشيد و چشمانش را باز كرد و به اسمان نگاه كرد عاشق سكوت شب بود.حركت چيزی حواس او را از اسمان پر ستاره پرت كرد، كنجكاو به اطراف نگاه كرد و... و نفسش بند امد. همان سايه ی تاريك را ديد درست زير پنجره  اتاقش ايستاده بود. با ترس از پنجره فاصله  گرفت و خود را به تخت رساند، با خود فكر كرد حتما خواب ديده است اما جرات نكرد دوباره به پنجره نزديك شود. 

+ نوشته شده در  90/04/28ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

کلارا - قسمت سوم

نمی توانست حركت كند از ترس در جای خود ميخكوب شده بود ، به زحمت در ان تاريكی سايه ای را تشخيص داد كه به او نزديك میشد.زمان به كندی سپری می شد به تمام تلاشش به عقب قدم برداشت،لحظه ای مكث كرد و سپس با تمام سرعتش دويد.انقدر دويد كه نفسهايش به شماره افتادند و خودش را داخل خيابان روبروی خانه شان يافت.ايستاد قلبش به شدت می كوبيد نفسی تازه كرد و به سمت خانه حركت كرد. 

وارد خانه شد مثل هميشه عمو سام با بطری مشروب در دستش در حالی كه روی مبل جلوی تلوزيون لم داده بود خوابش برده بود. از ديدن اين منظره تكرار خسته شده بود، تصميم گرفت بدون سر و صدا به اتاقش برود اين اواخر تحمل كردن عمو سام برايش غير ممكن شده بود او به يك دائم الخمر تبديل شده بود.تازه اولين قدم را برداشته بود كه صدای دورگه ی او را شنيد، زنگ صدايش به كلارا هشدار می داد كه او باز زياده روی كرده است. سام تكانی خورد و با  چشمان سرخش او را نگاه كرد و بر سرش فرياد كشيد " معلومه تا حالا كدوم گوری بودی؟ كه الان ميای خونه از دست كارهات خسته شدم.." كلارا در حالی كه سعی داشت ارام باشد جواب داد " كتابخانه بودم و درس می خوندم.." سام حرفش رو قطع كرد و كوسنی را به طرفش پرتاب كرد ، كلارا سرش را دزدید و خود را به سرعت به اتاقش رساند. 

 وارد اتاق شد و در را به سرعت پشت سر خود بست، نفسش را به شدت بيرون داد و با خستگی خود را بروی تخت انداخت .مدتی به همان حال ماند و به صاحب ان دستان سرد فکر کرد،یعنی ان سایه متعلق به که بود؟ بیداربود یا خیال کرده بود تا به حال دستی به ان سردی ندیده بود ...

+ نوشته شده در  90/04/27ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

کلارا - قسمت دوم

در كتابخانه مشغول مطالعه بود، به قدری در اين كار غرق شده بود كه متوجه تاريك شدن هوا نشد. وقتی به خودش امد كه به علت ساعتها نشستن روی صندلی تمام عضلات  پشتش دردناك شده بود، كششی به اندامش داد و به اطراف نگريست از خودش تعجب كرده بود كه تا اين وقت شب بيرون مانده بود.

از جا بلند شد اه بلندی کشد وشروع به جمع کردن وسايلش كرد به نظرش رسيد وقت ان است كه به خانه بازگردد.كيفش را بر دوشش انداخت و به راه افتاد. از ميان قفسه های مملو ازکتاب عبور كرد تا وارد راهرو شد. راهرو بلند و تاريك بود و او نمی توانست جلويش را ببيند، برای همين دستش را به ديوار كشيد تا كليد برق را بيابد. 

نفسش بند امد ، دستش به شئی سردی برخورد كرده بود انقدر سرد كه تنها يك چيز را در ذهنش تداعی می كرد مرگ..

+ نوشته شده در  90/04/26ساعت   توسط به ياد شيدا  | 

کلارا - قسمت اول

كلارا دختر سرزنده و شوخ طبعی بود كه همه او را دوست داشتند، زمانی كه كودكی خرد سال بود در تصادفی هولناك والدين خود را از دست داده بود و تنها برادرش كوين برايش مانده بود انها با عمويشان سام زندگی می كردند. كلارا به شدت به برادرش وابسته بود، اما تابستان گذشته او را هم از دست داد. 

بعد از اين اتفاق او بسيار گوشه گير و كم حرف شد و اين تغيير از زمان انتقالشان به شهر جديد بيشتر شد. جايی كه دوستی نداشت تا حرفش را بفهمد، برای همين تمام مدت به كتاب خواندن مشغول بود و خود را  پشت ان پنهان می كرد. 

دوستان جديدش او را دختری منزوی، درس خوان و كسل كننده می دانستند و از كلارای قديم اثری نمانده بود. عمويش فكر می كرد اين تغيير مكان در روحيه اش اثر مطلوب دارد اما او از لاك خود خارج نشده بود و حاضر نبود از ديواری كه بين خودش با دنيای خارج كشيده بود عبور كند. 

تنها نقطه مثبت ان پيشرفت درسهايش بود و تنها دليل ان زمان زيادی بود كه در كتابخانه صرف می كرد.

+ نوشته شده در  90/04/26ساعت   توسط به ياد شيدا  |